از تموم شدن ِرابطهی دو سالت، مدت ِزیادی نگذشته بود،و هنو
از تموم شدن ِرابطهی دو سالت، مدت ِزیادی نگذشته بود،و هنوزهم دلیل ِاون جدایی ناگهانی رو نمیدونستی.
ولی همهچیز، از اونجایی عجیب میشد که اکست الان برادرِ ناتنیت به حساب میومد!
تو و مامانت به خونهی ِجدیدتون نقل ِمکان کردید.
و حالا رسماً داشتی با دشمنت توی ِیه مکان زندگی میکردی!
مادر و ناپدریت برایِ شغل ِمشتركی که داشتن برای یه سفرِ کاری به بیرون شهر رفتن، و تو و هوسوک الان تویِ خونه تنها بودید.
مدت ِزیادی رو تو اتاقت سپری کردی تا جایی ِکه بخاطر گرسنگی داشتی عصبی میشدی.
به آشپزخونه رفتی و در ِیخچال و باز کردی تا دنبال ِچیزی برای خوردن بگردی.
بدون ِاینکه متوجه بشی هوسوک دقیقا پشت ِسرت ایستاده بود.
ولی همهچیز، از اونجایی عجیب میشد که اکست الان برادرِ ناتنیت به حساب میومد!
تو و مامانت به خونهی ِجدیدتون نقل ِمکان کردید.
و حالا رسماً داشتی با دشمنت توی ِیه مکان زندگی میکردی!
مادر و ناپدریت برایِ شغل ِمشتركی که داشتن برای یه سفرِ کاری به بیرون شهر رفتن، و تو و هوسوک الان تویِ خونه تنها بودید.
مدت ِزیادی رو تو اتاقت سپری کردی تا جایی ِکه بخاطر گرسنگی داشتی عصبی میشدی.
به آشپزخونه رفتی و در ِیخچال و باز کردی تا دنبال ِچیزی برای خوردن بگردی.
بدون ِاینکه متوجه بشی هوسوک دقیقا پشت ِسرت ایستاده بود.
- ۴۷۷
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط