پوزخندی زدی و با فشار دادن و هول دادن ِشونه های ِ مرد، خو
پوزخندی زدی و با فشار دادن و هول دادن ِشونه های ِ مرد، خواستی ازش فاصله بگیری:
“بیخیال! فکر نکنم مامانم خوشش بیاد از همچین فاصلهی نزدیکی با برادرِ پیرم بحث کنم.”
هوسوک، اما با گرفتن کمرت و فشار دادنت به یخچال ِپشت سرت گفت:
“فکر میکنی لازم باشه مادرت، متوجه بشه از فاصلهی نزدیک تر، و زیرِ دست همین پیرمرد، بدنت میلرزید، کوچولو؟”
اخم هات تو هم فرو رفت، دستتو به یقههای ِلباس مرد رسوندی و با فشار دادنش اونو از خودت فاصله دادی!
“هرچیزِ لعنتیای که داری میگی برای گذشته بوده، و همونجا هم دفن شد-“
قبل ِکامل کردن جملهت انگشت ِشصت هوسوک روی لب هات فرود اومد، انگشتشو اروم روی لبت کشید و با نیشخند ِروی ِلبش گفت:
“پس فکر کنم باید دوباره اون خاطرات رو زنده کنیم، آنا.”
“بیخیال! فکر نکنم مامانم خوشش بیاد از همچین فاصلهی نزدیکی با برادرِ پیرم بحث کنم.”
هوسوک، اما با گرفتن کمرت و فشار دادنت به یخچال ِپشت سرت گفت:
“فکر میکنی لازم باشه مادرت، متوجه بشه از فاصلهی نزدیک تر، و زیرِ دست همین پیرمرد، بدنت میلرزید، کوچولو؟”
اخم هات تو هم فرو رفت، دستتو به یقههای ِلباس مرد رسوندی و با فشار دادنش اونو از خودت فاصله دادی!
“هرچیزِ لعنتیای که داری میگی برای گذشته بوده، و همونجا هم دفن شد-“
قبل ِکامل کردن جملهت انگشت ِشصت هوسوک روی لب هات فرود اومد، انگشتشو اروم روی لبت کشید و با نیشخند ِروی ِلبش گفت:
“پس فکر کنم باید دوباره اون خاطرات رو زنده کنیم، آنا.”
- ۵۱۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط