#رمان:نگاه_ممنوعه
#رمان:نگاه_ممنوعه
Part:1
(به زبان.نیلوفر)
چمدان قدیمیم را در دست گرفتم و به قصر
رو برو خیره بودم
نونم تو روغنه یه مرد اومد سمتم نگاهی بهم انداخت
و گفت
..اسمم هومانه هومان رحیمیان
سری تکون دادم و گفتم
.نیلوفر نجفی پرستار خانوم
لبخند کوچیکی زد و گفت
..بریم داخل اینجا نمونید
سری تکون دادم همراهش رفتم داخل
نگاهم کل قصر رو گرفته بود عجب قشنگه
خدا شانس بده
پوفی کشیدم
اون مرد منو برد طبقه بالا
رسیدیم به یه اتاق که در سفید رنگی داشت
دسته درو پایین کشید
رفتیم داخل یه زن رو تخت خوابیده بود
سرم و کلی دستگاه بهش وصل بود
لباس سفیدی تنش بود
اتاق نبودش یه بیمارستان بود واسه خودش
چمدانم دستم بود
مرده ناراحت لب زد
+همسر رئییس وقتی میخواستن برن شرکت
ترمز ماشین میبره و به طور وحشناکی چپ میکه
با این کلماتش هینی کشیدم و ...
#رمان
#عاشقانه
#رمان
#عاشقانه
#داستان
#فیکشن
Part:1
(به زبان.نیلوفر)
چمدان قدیمیم را در دست گرفتم و به قصر
رو برو خیره بودم
نونم تو روغنه یه مرد اومد سمتم نگاهی بهم انداخت
و گفت
..اسمم هومانه هومان رحیمیان
سری تکون دادم و گفتم
.نیلوفر نجفی پرستار خانوم
لبخند کوچیکی زد و گفت
..بریم داخل اینجا نمونید
سری تکون دادم همراهش رفتم داخل
نگاهم کل قصر رو گرفته بود عجب قشنگه
خدا شانس بده
پوفی کشیدم
اون مرد منو برد طبقه بالا
رسیدیم به یه اتاق که در سفید رنگی داشت
دسته درو پایین کشید
رفتیم داخل یه زن رو تخت خوابیده بود
سرم و کلی دستگاه بهش وصل بود
لباس سفیدی تنش بود
اتاق نبودش یه بیمارستان بود واسه خودش
چمدانم دستم بود
مرده ناراحت لب زد
+همسر رئییس وقتی میخواستن برن شرکت
ترمز ماشین میبره و به طور وحشناکی چپ میکه
با این کلماتش هینی کشیدم و ...
#رمان
#عاشقانه
#رمان
#عاشقانه
#داستان
#فیکشن
- ۱۰۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط