محبت

پارت چهارم

باشه ای گفتم و نشستم رو تخت و زانوهام رو به بغل گرفتم که اشکام یکی پس از دیگری سراریز شد...همون لحظه ته وارد اتاق شد و سریع اشکامو پاک کردم که نبینه دارم گریه میکنم ولی از چشمش دور نموند...
ته:گریه میکنی؟
جینا:نه...
ته:دیدم داری گریه میکنی...چیشده بیبی من؟(اومد و بغلش کرد)
از بغلش اومدم بیرون
جینا:هیچی نشده...
ته:ادم بخاطر هیچی میشه گریه میکنه؟...جینا به من نمیتونی دروغ بگی من تورو میشناسم...چرا گریه میکنی دورت بگردم؟(صورت جینا رو تو دستاش گرفت)
جینا:تو همیشه بچه میخواستی...درسته؟(بغض)
ته:معلومه...من عاشق پدر شدنم...
جینا:پس...پس چرا الان اینطوری رفتار میکنی؟!(گریه)
خیلی سعی کردم داد نزنم و بلند گریه نکنم که بچه ها نگران نشن و بشنون
ته:من چجوری رفتار میکنم؟! من عاشق بچه هامم...
جینا:ولی رفتارت اینو نمیگه لعنتی...(تقریبا داد)
ته: هعی... واضح حرف بزن ببینم چه غلطی کردم که خودم خبر ندارم؟!(داد)
جینا:اصلا دقت کردی پسرتو بیشتر از دخترت دوست داری؟! میدونی دخترا عشق پدر رو بیشتر از مادر احتیاج دارن؟!(داد و گریه)
ته: من به جفتشون یک اندازه عشق میورزم و توجه میکنم...(داد)

ادامه دارد...
خماری!
دیدگاه ها (۶)

محبت

محبت

محبت

محبت

قلدر مدرسه ( پارت ۵۷ )

My Ex-love ( پارت ۷ )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط