محبت

پارت اول

توی اتاق خوابمون بودیم که در به ارومی باز شد و میسو اومد تو...
میسو:ببخشید...اومدم شب بخیر بگم...(میسو پنج سالشه)
جینا:خوشگلم بیا یه بغلم بده به من...
میسو:(اومد جینا رو بغل کرد)
اروم دمه گوشم لب زد
میسو: بابایی رو بغل کنم...(اروم)
جینا: بدو برو بغل کن...
میسو با لبخند شیرینش رفت سمته تهیونگ که بغلش کنه...
میسو: بابایی... شبت بخیر...(رفت بغلش کنه)
تهیونگ: باشه... شب بخیر... گفتی دیگه... برو بخواب(سرد)
از کاره ته عصبانی شدم ولی جلوی میسو بروز ندادم...
میسو: باشه... خدافز...
و رفت، که بعدش جون جه اومد داخل...
جون جه: شبتون بخیر...
جینا: شبت بخیر پسرکم...
تهیونگ: اخ...شبت بخیر عزیزم...
(جون جه داشت میرفت)
تهیونگ: پس بغل قبل خواب چی میشه؟!
جون جه پرید بغل ته و بغلش کرد منم بغل کرد و از اتاق رفت بیرون رفتم تو تخت و ته هم کنارم دراز کشید برخلاف شب های دیگه که تو بغلش میخوابیدم، پشتمو بهش کردم که صداش در اومد...
تهیونگ: فکر کنم، دلیل قانع کننده ای برای این کارت داشته باشی؟!(جدی)
جینا: میخوام بخوابم...
تهیونگ: خب میتونی تو بغلم بخوابی! (از پشت کشید تو بغلش)
....
ادامه دارد...

حمایت نشه پارت نمیزارم...
دیدگاه ها (۵)

محبت

محبت

^عرررررر اومدم دیدم 100 تایی شدیمممم^

هم اتاقی...

جیمین فیک زندگی پارت ۹۲#

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط