کودکی ها

کودکی ها
به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟ – مادرش پرسید –
دعوا کردی باز؟ – پدرش گفت –
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده
کتاب هندسه اش و خندیده بود #دخترونه #طهورا
دیدگاه ها (۳)

از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست !

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماستحل این نکته به این فکر خطا نتو...

من در شب تیره غیرت فانوسم / با لهجه ی تبدار جنون مانوسمچون ت...

کدوم؟؟؟

چپتر ۱ _ دختر یتیمعصر بود. سایه دیوار های بلند و ترک خورده ی...

📚 داستان کوتاه #قدرت_عشقگویند که ...در زمان کریمخان زند مرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط