در جیبش یک الماس داشت داشت راه میرفت یک گردو دید خم ش

در جیبش یک الماس داشت، داشت راه می‌رفت، یک گردو دید، خم شد گردو را بردارد،
الماس از جیبش افتاد در چاهی عمیق، گردو را باز کرد، خراب بود...
«مواظب الماس‌های زندگی‌تان باشید»
❤️
دیدگاه ها (۰)

امروز را به داشته‌هایت فکر کن...به دستاوردهات هرچند کوچک، به...

چقدر دلم خواسته عمیقا گریه کنم. چقدر دلم خواسته رها باشم، وس...

عشق چیز خطرناک و پیچیده ای‌ست. می‌تواند آدم عوضی را به یک ان...

لطفا خوب زندگی کن، لذت ببر، بچش، لمس کن، بنوش، کنجکاو باش......

گریه می کرد گرگ وقتی دید سگ بخاطر تکه استخوانی لگد های چوپان...

‌کاش می شد برای همیشه رفت ؛به سکوت و آرامش یک خانه ی روستایی...

بسم الله الرحمن الرحیم حکایت ستاره های دریایی :در روزگاران ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط