{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نزدیک عید پدرم و مادرم ما را به کفش ملی می بردند. خودشون

نزدیک عید پدرم و مادرم ما را به کفش ملی می بردند. خودشون از پشت ویترین انتخاب می کردند و به فروشنده می گفتند اندازه سایز پای ما بیاورد و اصلا سوال نمی کردند که این کفش را دوست دارید یا نه , فقط همیشه می گفتند این ﻛﻔﺸﻬﺎ ﻣﺮﮒ ﻧﺪاﺭﻧﺪ


عاشق عید بودم . بوی عید را دوست داشتم . بوی شیرینی ها ,بوی عود و بوی سبزی پلو ماهی مادرو مادربزرگام و سفره ای که اولین روز عید پهن می شد و همه فامیل دور آن می نشستند ...
چرا فکر نمی کردیم شاید این روزها تمام شوند ؟
چرا انقدر خاطرمان جمع بود ؟
چرا مواظب لحظه ها نبودیم ؟
چرا خوشبختی را عمیق نفس نکشیدیم ؟
که امروز مجبور نباشیم فقط چنگ بیندازیم به گذشته ها ,خیره شویم به آن و زندگی کنیم با آن ...

از کودکی به نوجوانی و جوانی راهی نیست اما همراهانت همیشگی نیستند .در فراز و فرود راه ,خیلی ها را از دست می دهی .

ما در همین از دست دادن ها بزرگ شدیم , پخته شدیم ,ساخته شدیم .

ﻣﺎﺩﺭ و ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻬﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ
دیدگاه ها (۴)

چه حالی خوش تر از اینکه من از عشق شما مستم ؟خو...

آموخته ام که خدا عشق استو عشق تنها خداستآموخته ام که وقتی نا...

دعای صبحگاهی"الهی" تو در جویبار رگهایم جریان داری!در همه نفس...

ترجمه فارسی صفحه قرآنی 63حال خوش یعنی چهاز خودم پرسیدمو دلم ...

•یک نشــان روی لبـاس و سـه پیـــامی که آقامصطفی می‌رساند!.رو...

when silence became scream p2

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌وچهارم | اعتراف قلبروزه...

🧁 پارت بیست و سوم | آغازِ یک رؤیای مشترکیک ماه از خواستگاری ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۷‌در میانه‌ی هسته‌ی ...

📍کشور معطل هیچ تفاهم‌نامه‌ای نیست/ در هپروت بسر می‌برید🔹آقای...

‌♻️ مسئولیت این روزها با چه کسانی‌ست؟🔹ادعای صهیونیست‌ها علی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط