🧁 پارت بیست و سوم | آغازِ یک رؤیای مشترک
🧁 پارت بیست و سوم | آغازِ یک رؤیای مشترک
یک ماه از خواستگاری جنگکوک گذشته بود.
حالا حلقهی ظریف همیشه در انگشت لیانا میدرخشید و هر بار که به آن نگاه میکرد، لبخندی از ته دل روی لبهایش مینشست.
خبر نامزدی آنها خیلی زود در شهر پیچید.
همه از این خبر خوشحال بودند؛ مخصوصاً بچههای مؤسسه که مدام از آنها میپرسیدند:
ـ عروسیتون کیه؟
لیانا و جنگکوک با خنده به هم نگاه میکردند.
---
یک روز صبح، جنگکوک به قنادی آمد.
در دستش یک پوشهی آبیرنگ بود.
لیانا با کنجکاوی پرسید:
ـ این چیه؟
جنگکوک پوشه را روی میز گذاشت و گفت:
ـ یه رؤیای جدید...
داخل پوشه، نقشهی ساختمانی زیبا دیده میشد.
لیانا با دقت به آن نگاه کرد.
روی صفحه نوشته شده بود:
خانهی امید و شیرینی
لیانا با تعجب گفت:
ـ این... چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
ـ همیشه آرزو داشتم یه جایی بسازیم که بچههای بیسرپرست یا خانوادههای کمبرخوردار، هم آموزش ببینن، هم هر روز غذای گرم و شیرینی تازه داشته باشن.
بعد ادامه داد:
ـ اما دوست دارم این رؤیا رو... با تو بسازم.
چشمان لیانا از شوق برق زد.
ـ یعنی...
ـ یعنی از این به بعد، این فقط آرزوی من نیست... آرزوی هر دومونه.
لیانا بدون لحظهای فکر کردن گفت:
ـ من تا آخرش کنارت هستم.
---
چند هفته بعد، ساخت «خانهی امید و شیرینی» آغاز شد.
لیانا هر روز برای کارگرها شیرینی و نوشیدنی میبرد.
جنگکوک هم شخصاً روند ساخت ساختمان را پیگیری میکرد.
بچههای مؤسسه هم روی کاغذهای رنگی، نقاشیهایی کشیده بودند تا دیوارهای ساختمان را با آنها تزئین کنند.
همه احساس میکردند که این ساختمان...
فقط از آجر و سیمان ساخته نمیشود.
بلکه از عشق، مهربانی و امید شکل میگیرد.
---
عصر همان روز، لیانا و جنگکوک روی نیمکتی روبهروی ساختمان نیمهکاره نشستند.
خورشید آرامآرام غروب میکرد.
لیانا سرش را روی شانهی جنگکوک گذاشت و گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ قبلاً فکر میکردم خوشبختی یعنی داشتن یه قنادی موفق...
اما حالا فهمیدم خوشبختی یعنی کنار کسی باشی که رؤیات رو بزرگتر میکنه.
جنگکوک لبخند زد و دست او را گرفت.
ـ و تو، قشنگترین رؤیای زندگی منی.
هر دو به ساختمان روبهرو نگاه کردند.
آنها میدانستند...
این فقط آغاز یک زندگی مشترک نبود.
بلکه آغاز راهی بود که قرار بود، لبخند را به زندگی آدمهای بیشتری هدیه بدهد.
و فقط...
یک قدم تا پایان زیباترین فصل زندگیشان باقی مانده بود.
ادامه دارد... 💍⃢🧁
یک ماه از خواستگاری جنگکوک گذشته بود.
حالا حلقهی ظریف همیشه در انگشت لیانا میدرخشید و هر بار که به آن نگاه میکرد، لبخندی از ته دل روی لبهایش مینشست.
خبر نامزدی آنها خیلی زود در شهر پیچید.
همه از این خبر خوشحال بودند؛ مخصوصاً بچههای مؤسسه که مدام از آنها میپرسیدند:
ـ عروسیتون کیه؟
لیانا و جنگکوک با خنده به هم نگاه میکردند.
---
یک روز صبح، جنگکوک به قنادی آمد.
در دستش یک پوشهی آبیرنگ بود.
لیانا با کنجکاوی پرسید:
ـ این چیه؟
جنگکوک پوشه را روی میز گذاشت و گفت:
ـ یه رؤیای جدید...
داخل پوشه، نقشهی ساختمانی زیبا دیده میشد.
لیانا با دقت به آن نگاه کرد.
روی صفحه نوشته شده بود:
خانهی امید و شیرینی
لیانا با تعجب گفت:
ـ این... چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
ـ همیشه آرزو داشتم یه جایی بسازیم که بچههای بیسرپرست یا خانوادههای کمبرخوردار، هم آموزش ببینن، هم هر روز غذای گرم و شیرینی تازه داشته باشن.
بعد ادامه داد:
ـ اما دوست دارم این رؤیا رو... با تو بسازم.
چشمان لیانا از شوق برق زد.
ـ یعنی...
ـ یعنی از این به بعد، این فقط آرزوی من نیست... آرزوی هر دومونه.
لیانا بدون لحظهای فکر کردن گفت:
ـ من تا آخرش کنارت هستم.
---
چند هفته بعد، ساخت «خانهی امید و شیرینی» آغاز شد.
لیانا هر روز برای کارگرها شیرینی و نوشیدنی میبرد.
جنگکوک هم شخصاً روند ساخت ساختمان را پیگیری میکرد.
بچههای مؤسسه هم روی کاغذهای رنگی، نقاشیهایی کشیده بودند تا دیوارهای ساختمان را با آنها تزئین کنند.
همه احساس میکردند که این ساختمان...
فقط از آجر و سیمان ساخته نمیشود.
بلکه از عشق، مهربانی و امید شکل میگیرد.
---
عصر همان روز، لیانا و جنگکوک روی نیمکتی روبهروی ساختمان نیمهکاره نشستند.
خورشید آرامآرام غروب میکرد.
لیانا سرش را روی شانهی جنگکوک گذاشت و گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ قبلاً فکر میکردم خوشبختی یعنی داشتن یه قنادی موفق...
اما حالا فهمیدم خوشبختی یعنی کنار کسی باشی که رؤیات رو بزرگتر میکنه.
جنگکوک لبخند زد و دست او را گرفت.
ـ و تو، قشنگترین رؤیای زندگی منی.
هر دو به ساختمان روبهرو نگاه کردند.
آنها میدانستند...
این فقط آغاز یک زندگی مشترک نبود.
بلکه آغاز راهی بود که قرار بود، لبخند را به زندگی آدمهای بیشتری هدیه بدهد.
و فقط...
یک قدم تا پایان زیباترین فصل زندگیشان باقی مانده بود.
ادامه دارد... 💍⃢🧁
- ۴۵۱
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط