{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم:

پارت ششم:
داستان از دیدگاه جیمین: بعد چند ساعت رانندگی ،به پشت کوه رسیدن ، آزمایشگاه پرفسور مین ، شبیه کارخانه بود تا آزمایشگاه های داخل انیمیشن ها ، کامیون ها به نوبت وارد می‌شدند و افراد رو داخل قفس قرار می‌دادند و خارج می‌شدند ، یونگی و جیمین از بخش پشتی کارخانه وارد شدند ، وقتی از صندوق عقب بیرون آمدند ، دستانشان را با دستکش های چسبان بستند و همراه چند نفر داخل بردند ، پرفسور مین جلوی یونگی و جیمین حرکت میکرد ، الان از روی لباس هایش روپوش دکتری سفید با دستکش های اتاق عمل سبز و گارد هایی که از پشت سرش وصل بود ، یونگی آروم زمزمه کرد: اینجا آزمایشگاهه؟جیمین گفت: اینجا قبلاً ها کارخانه آب معدنی و یخ بود اما الان اینجا نزدیک چند ساله تعطیل شده و معلومه اینجا رو کردن آزمایشگاه. گوش های پرفسور مین از چیزی که فکر میکردن تیز تر بود ، پرفسور مین گفت: آفرین جیمین ، معلومه اطلاعات عمومی تو قویه .جیمین وقتی که اسمش رو از دهن مامان یونگی شنید یکم تعجب کرد ، پرفسور مین ادامه داد: آره ،اینجا یک زمانی کارخانه آب معدنی و یخ بود ، بعدش صاحبش ورشکست شد و از کره رفت ، اینجا متروکه شده بود ، بعداً ها من اینجا رو به صورت رسمی خریدم و بازسازی کردم و اینجا شد آزمایشگاهم.یونگی دیگه مرز جنون بود گفت: چرا ولمون کردی؟ چرا زدی کار خلاف ؟ پرفسور مین لبخند غمناکی زد و گفت: پسرم ، من و بابات هیچوقت برنامه ازدواج نداشتیم ، ۴۰سال پیش ، شب هالووین ، من و بابات و چند تن از رفیق های دانشگاهیمون باهم افتادیم دل کوچه ها و با لباس های ترسناکمون مردم رو میترسوندیم ، آخر شب در یک بار خیابانی ایستادیم و کمی نوشیدیم ، بعدش من چون مست بودم راه خونمون رو گم کردم و مجبور شدم شبو برم خونه بابات ، من و بابات اون شب باهم بودیم ، فردای آنروز مجبور شدم به والدینم بگم که با یکی شب رو گزروندم و بابام چون بیزینسمن مشهوری بود ، برای حفظ آبروش مجبور شد منو عقد بابات کنه ، ۲۰سالم بود که تو و یونجی متولد شدین ، من۱۵ ساله بودم که با بابات ازدواج کردم ، من بابات رو به چشم رفیق می‌دیدم و خودم معشوقه داشتم ، معشوقه من هم بعد اینکه فهمید ازدواج کردم رفت ژاپن و اونجا ازدواج کرد ، من و بابات علاقه خاصی نداشتیم و فقط به خاطر شما زندگی میکردیم ، بعد مرگ بابات ، من کلا دیگه دلیل زندگیم تموم شده بود ، شما بزرگ شده بودید و باباتون مرده بود ، منم یک شب وقتی شما خواب بودید از خونه رفتم و به زادگاهم یعنی بوسان برگشتم ، یک مدت موسیقی تدریس میکردم اما بعداً با یک آقا آشنا شدم و اون بهم چند مورد شیمی و مورد های مهم آزمایشگاهی بهم یاد داد ، من اول ها روی حیوانات و حشرات آزمایش میکردم ،اما بعداً همون آقا بهم گفت که روی انسان ها آزمایش کنم و این طور شد که اینجا رو خریدم و زدم این کار و رسیدم این مرحله. یونگی گفت: ما مگه آدم نبودیم ؟ پرفسور مین سرش رو پایین انداخت و گفت: متاسفم پسرم ، این تنها راهم بود . بعدش یهو صدای انفجار و تیراندازی اومد و چندین تن سرباز و افسر و پلیس مکان رو محاصره کردند ، پلیس ها ردیاب گوشی جیمین که برای اداره پلیس مرکزی بود رو پیدا کرده بودند و اونا رو دستگیر کردند ، الان پرونده کلا حل شده بود و جیمین نمره اش رو از استادش به صورت آنلاین گرفته بود و در راه برگشت به سئول بودند .
﴿قراره جریان از چیزی که برای پارت بعدی در نظر دارید جالب تر بشه)
های گایز پارت ششم §
دیدگاه ها (۰)

پارت هفتم:داستان از دیدگاه یونگی: بعد اینکه پرونده رو به بخش...

های گایز سلام عزیزان پارسال درست همین روز ۱۶تیر ماه من در وی...

پارت پنجم 🌙

های گایز پارت چهارم اسلاید دوم ادامه صحبت های جیمین هست .

my little mochi:part۱۳جیمین ویو:بعد نیم ساعت کوک رو آوردن و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط