{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مدتی ست زندانی خویشم

مدتی ست زندانی خویشم

هرروز به بهانه ای شکنجه میکنم خود را....

شبها خود را بر میز محاکمه مینشانم و حکم به قصاص خویش میدهم

باخاطراتی غبار گرفته

درشبی سرد وظلمانی...

صورتم سرخ به ضرب سیلی

دستانم بسته به زنجیر انتقام...

نگرانم از فرداهای مبهم و خسته و خشمگین و رنجور از گذشته ام....

به گوشه ای میروم وباچشمانی مضطرب و مملو از ترس

باخود چنین زمزمه میکنم.....

ای زندگی:

مرا به تو امــــــــــــــــیدی نیست.....
دیدگاه ها (۲۰)

سلام صبح قشنگت همگی بخیر پر برکت

شب بر همگی خوش تا فردایی دیگر بدرود خخخخخخخخ

شهرپرخاطره ی منکوچه های تنگ و کاهگل :گاهی که درمیانتان قدم م...

امشب که من پر از تنهایی و غرق سکوتمامشب که دلم بی تاب و پراز...

مدتی ست زندانی خویشمهرروز به بهانه ای شکنجه میکنم خود را......

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

و هنوز #تـღـو ↬ رادر تار و پود شعرمیتوان نوشتــــمیشود داشتـ...

پاییز بارش را زمین گذاشتو چمدانش را گشودالبته که می‌دانی سوغ...

بفرست براش😍😍💞💞@m5555s

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط