یه بنده خدایی تعریف می کرد بچه که بودم رفتم مسجد سر نما

یه بنده خدایی تعریف می کرد بچه که بودم، رفتم مسجد، سر نمازم با صدای بلند دعا کردم
"خدایا یه دوچرخه به من بده" ریش سفید محل شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانشه، خصوصا بخشش گناهاشون، نه دوچرخه دادن. صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و تو مسجد سر نمازم دعا کردم که خدایا منو بابت تمام گناهانم ببخش. ریش سفید شنید و گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.
از آن روز دیگه من راهمو پیدا کردم الان هم یه گوشه مملکت دارم خدمت می‌کنم، اول اختلاس میکنم و بعد نماز و نذری و توبه!
دیدگاه ها (۱)

بفرمایید عصرونه

🍃خوشبختی سه ستون دارد:🍃فراموش کردن تلخی های دیروز🍃غنیمت شمرد...

سکوت از ضعف نیست از بزرگواریست .برای همین هیچوقت صدای خدا را...

برادرای هایتانی پارت ۱

اون روزایی که از همه چیز سیر بودم و سر به بیابون زده بودم..ش...

قلب سنگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط