پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد ............ 1
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام
دیدگاه ها (۱)

دستبند دخترانه #عکس

الگوی دستبند #هنر

#عکس_نوشته

#عکس_نوشته

p35ات روی مبل لم داده بود.نه خسته، نه آروم.اون حالتِ معلقی ک...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط