آدم های درست زمان اشتباه
آدم های درست زمان اشتباه...
ویوی ا/ت
نشسته بودم تو اتاقم حوصلم سر رفت رفتم پایین پیش مامانم اینا دیدم مامانمو آجوما نشستن یه جور دیگه ای نگام میکنم انگار نگران بودن گفتم
+مامان چیزی رو صورتمه؟[خنده]
همون لحظه آکین اومد پایین چشماش قرمز شده بود گفت
ـــــ عمو گفت بری تو اتاقش
+باشه چیزی شده؟
هیچی نگفت و رفت
منم رفتم تو اتاق بابام
&بیا تو دخترم
+ صبح بخیر بابایی
دیدم بابام هم ناراحت بود گفتم
+بابا میشه بگی چی شده امروز چرا همه عجیبن
&دخترم ما تصمیم گرفتیم تو با پسر جعون عروسی کنی برای اینکه جنگ پایان پیدا کنه
+ چ..چی با..با شوخیه دیگه نه؟
&ببخشید دخترم (ناراحت)
+من قبول نمیکنم (دادو گریه)
+من فقط ۱۹ سالمه چطور میتونی منو واسه صلح تون فدا کنی آخه (گریه)
&ما توافق کردیم دیگه نمیشه کاری کرد تو هم حرفت نباشه همین که گفتم (داد)فردا شب هم میان واسه خواستگاری
+چطور تونستی آخهه (گریه)
دویدم تو اتاقم و درو قفل کردم گریه میکردم چطور تونستن آخه
------------فلش بک فردا شب
ادامه دارد.......
ویوی ا/ت
نشسته بودم تو اتاقم حوصلم سر رفت رفتم پایین پیش مامانم اینا دیدم مامانمو آجوما نشستن یه جور دیگه ای نگام میکنم انگار نگران بودن گفتم
+مامان چیزی رو صورتمه؟[خنده]
همون لحظه آکین اومد پایین چشماش قرمز شده بود گفت
ـــــ عمو گفت بری تو اتاقش
+باشه چیزی شده؟
هیچی نگفت و رفت
منم رفتم تو اتاق بابام
&بیا تو دخترم
+ صبح بخیر بابایی
دیدم بابام هم ناراحت بود گفتم
+بابا میشه بگی چی شده امروز چرا همه عجیبن
&دخترم ما تصمیم گرفتیم تو با پسر جعون عروسی کنی برای اینکه جنگ پایان پیدا کنه
+ چ..چی با..با شوخیه دیگه نه؟
&ببخشید دخترم (ناراحت)
+من قبول نمیکنم (دادو گریه)
+من فقط ۱۹ سالمه چطور میتونی منو واسه صلح تون فدا کنی آخه (گریه)
&ما توافق کردیم دیگه نمیشه کاری کرد تو هم حرفت نباشه همین که گفتم (داد)فردا شب هم میان واسه خواستگاری
+چطور تونستی آخهه (گریه)
دویدم تو اتاقم و درو قفل کردم گریه میکردم چطور تونستن آخه
------------فلش بک فردا شب
ادامه دارد.......
- ۴.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط