***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
### پارت ۴: قراردادِ سیاه
هنوز سرمایِ نگاههای لیها و جونگکوک در فضا بود که درهای ورودی دوباره باز شدند. «جئون ته هان» و «لی رانگ» با قدمهای استوار وارد شدند. به محض اینکه چشمشان به هم افتاد، با گرمایِ عجیبی یکدیگر را در آغوش کشیدند؛ نمایشی که پشتاش چیزی جز تجارتِ سرد نبود.
تههان با صدایی رسا رو به جمع گفت: «آشنا شوید؛ او دوستِ قدیمی من است. لی رانگ، برای یک توافقِ بزرگ پیش ماست.» او مکثی کرد و با لبخندی که بویِ قدرت میداد، پرسید: «موافقی، لی رانگ؟»
لی رانگ سری تکان داد و مستقیم به سراغِ اصل مطلب رفت: «بله. توافق نهایی این است: امسال، هر دو شرکت در پروژههای مدلینگ با هم ادغام میشوند.»
در یک لحظه، سکوتِ سنگینی حکمفرما شد. لیها که تازه جرعهای شراب نوشیده بود، از شدتِ شوک، آن را به بیرون تف کرد. جونگکوک هم لیوانش را با چنان شدتی روی میز کوبید که صدای برخورد کریستال با چوب، توجه همه را جلب کرد.
لیها با چشمانی گرد شده زمزمه کرد: «چی؟»
تههان خندید و گفت: «شنیدید. یک سالِ تمام، قرار است با هم کار کنید.»
لیها با ناباوری خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه به یک پوزخندِ تلخ بود: «من و این؟ هه! به همین خیال باشید.»
جونگکوک نیمخیز شد، رگهای گردنش از خشم متورم شده بود: «من حاضرم با یک خر شریک بشم، اما با این دختر نه!»
لیها چشمانش را باریک کرد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «درست حرف بزن، جونگکوک. یادت باشه، روزی به پام میافتی.»
جونگکوک قهقهای عصبی زد: «من مثل یونجونِ احمق نیستم که تو طلسمش کردی! قرار نیست عاشقت بشم، پس این توهم رو از سرت بیرون کن.»
لیها یک قدم به او نزدیک شد، صدایش پایین اما کشنده بود: «همه کسانی که فکر میکردند با من متفاوتاند، در نهایت به زانو درآمدند و عاشقم شدند. تو هم از این قاعده مستثنی نیستی... چه زود، چه دیر.»
کلکلهای آنها داشت بالا میگرفت که تههان با ضربهای محکم به میز، همه را ساکت کرد. نگاهش خشمگین و دستوردهنده بود: «بس کنید! تصمیم گرفته شده. یک ویلایِ بزرگ، دو طبقه، با استخر و تمام امکانات برای هر دویِ شما آماده شده. یک سال آنجا زندگی میکنید و برای برندها کار میکنید. بعد از پایان توافق... هر غلطی خواستید بکنید!»
ادامه دارد...
### پارت ۴: قراردادِ سیاه
هنوز سرمایِ نگاههای لیها و جونگکوک در فضا بود که درهای ورودی دوباره باز شدند. «جئون ته هان» و «لی رانگ» با قدمهای استوار وارد شدند. به محض اینکه چشمشان به هم افتاد، با گرمایِ عجیبی یکدیگر را در آغوش کشیدند؛ نمایشی که پشتاش چیزی جز تجارتِ سرد نبود.
تههان با صدایی رسا رو به جمع گفت: «آشنا شوید؛ او دوستِ قدیمی من است. لی رانگ، برای یک توافقِ بزرگ پیش ماست.» او مکثی کرد و با لبخندی که بویِ قدرت میداد، پرسید: «موافقی، لی رانگ؟»
لی رانگ سری تکان داد و مستقیم به سراغِ اصل مطلب رفت: «بله. توافق نهایی این است: امسال، هر دو شرکت در پروژههای مدلینگ با هم ادغام میشوند.»
در یک لحظه، سکوتِ سنگینی حکمفرما شد. لیها که تازه جرعهای شراب نوشیده بود، از شدتِ شوک، آن را به بیرون تف کرد. جونگکوک هم لیوانش را با چنان شدتی روی میز کوبید که صدای برخورد کریستال با چوب، توجه همه را جلب کرد.
لیها با چشمانی گرد شده زمزمه کرد: «چی؟»
تههان خندید و گفت: «شنیدید. یک سالِ تمام، قرار است با هم کار کنید.»
لیها با ناباوری خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه به یک پوزخندِ تلخ بود: «من و این؟ هه! به همین خیال باشید.»
جونگکوک نیمخیز شد، رگهای گردنش از خشم متورم شده بود: «من حاضرم با یک خر شریک بشم، اما با این دختر نه!»
لیها چشمانش را باریک کرد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «درست حرف بزن، جونگکوک. یادت باشه، روزی به پام میافتی.»
جونگکوک قهقهای عصبی زد: «من مثل یونجونِ احمق نیستم که تو طلسمش کردی! قرار نیست عاشقت بشم، پس این توهم رو از سرت بیرون کن.»
لیها یک قدم به او نزدیک شد، صدایش پایین اما کشنده بود: «همه کسانی که فکر میکردند با من متفاوتاند، در نهایت به زانو درآمدند و عاشقم شدند. تو هم از این قاعده مستثنی نیستی... چه زود، چه دیر.»
کلکلهای آنها داشت بالا میگرفت که تههان با ضربهای محکم به میز، همه را ساکت کرد. نگاهش خشمگین و دستوردهنده بود: «بس کنید! تصمیم گرفته شده. یک ویلایِ بزرگ، دو طبقه، با استخر و تمام امکانات برای هر دویِ شما آماده شده. یک سال آنجا زندگی میکنید و برای برندها کار میکنید. بعد از پایان توافق... هر غلطی خواستید بکنید!»
ادامه دارد...
- ۱۲۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط