{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد
part 48

ویوی ا. ت

صدای زن دوباره از طبقه بالا اومد.

زن: جونگکوک...

جونگکوک دستم رو محکم‌تر گرفت.

من بهش نگاه کردم.

ا. ت: جونگکوک؟

جواب نداد.

ا. ت: جونگکوک، خوبی؟

جونگکوک خیلی آرام گفت:

جونگکوک: این صدای مادرم بود.

ا. ت: ولی... مگه مادرت...

جونگکوک: می‌دونم.

ا. ت: پس اینجا چی کار می‌کنه؟

جونگکوک: نمی‌دونم.

ا. ت: تو خیلی این کلمه رو می‌گی.

جونگکوک: الان واقعاً وقتش نیست.

ا. ت: می‌دونم.

صدای زن دوباره اومد.

زن: جونگکوک... بیا بالا.

جونگکوک به پله‌ها خیره شده بود.

انگار نمی‌تونست باور کنه چیزی که می‌شنوه واقعیه.

من آروم دستش رو فشار دادم.

ا. ت: با هم می‌ریم.

جونگکوک نگام کرد.

جونگکوک: مطمئنی؟

ا. ت: نه.

جونگکوک: پس چرا میای؟

ا. ت: چون اگه تنها بری، احتمالاً دوباره خودت رو وسط یه دردسر می‌ندازی.

جونگکوک: من؟

ا. ت: بله.

جونگکوک: من هیچ‌وقت...

ا. ت: جونگکوک.

جونگکوک: باشه.

ویوی جونگکوک

آروم از پله‌ها بالا رفتیم.

هر قدمی که برمی‌داشتم، قلبم محکم‌تر می‌زد.

سه سال بود که صدای مادرم رو نشنیده بودم.

سه سال.

اما حالا...

در خانه قدیمی‌مون.

همان صدای آشنا.

جونگکوک: مامان؟

جوابی نیومد.

ا. ت: شاید رفت؟

جونگکوک: نمی‌دونم.

ا. ت: یا شاید...

جونگکوک: ا. ت.

ا. ت: باشه، ساکت شدم.

به آخر پله‌ها رسیدیم.

راهرو تاریک بود.

فقط نور ضعیفی از انتهای راهرو می‌اومد.

صدای زن دوباره بلند شد.

زن: جونگکوک...

این بار صدا از اتاقی می‌اومد که درش نیمه‌باز بود.

آروم به سمت اتاق رفتم.

ا. ت پشت سرم بود.

دستگیره در رو گرفتم.

قبل از اینکه در رو باز کنم...

ا. ت: جونگکوک.

جونگکوک: چی؟

ا. ت: اگه اون واقعاً مادرت باشه چی؟

دستم روی دستگیره ثابت موند.

جونگکوک: نمی‌دونم.

ا. ت: و اگه نباشه؟

جونگکوک: اون‌وقت می‌فهمیم کی می‌خواد ما فکر کنیم مادرم اینجاست.

ا. ت: خیلی خوب.

جونگکوک: چی؟

ا. ت: فقط خواستم بگم جواب این یکی‌ات خیلی منطقی بود.

جونگکوک: ممنون.

ا. ت: خواهش می‌کنم.

در رو باز کردم.

ویوی ا. ت

اتاق خالی بود.

کاملاً خالی.

فقط یک صندلی کنار پنجره بود.

و روی صندلی...

یک ضبط صوت قدیمی قرار داشت.

من بهش خیره شدم.

ا. ت: جونگکوک...

جونگکوک جلو رفت.

جونگکوک: این...

ا. ت: صدای مادرت از این می‌اومد؟

جونگکوک ضبط صوت رو برداشت.

صدای زن دوباره از آن پخش شد.

زن: جونگکوک...

جونگکوک دکمه توقف رو زد.

سکوت.

ا. ت: خب.

جونگکوک: خب؟

ا. ت: حداقل روح نبود.

جونگکوک: ا. ت!

ا. ت: چی؟ من فقط دارم مثبت فکر می‌کنم.

جونگکوک: تو در یک خانه تاریک، وسط شب، صدای مرده‌ای رو شنیدی و اولین چیزی که گفتی اینه که «حداقل روح نبود»؟

ا. ت: بله.

جونگکوک: چرا؟

ا. ت: چون روح‌ها رو نمی‌شه با ضبط صوت خاموش کرد.

جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.

جونگکوک: متأسفانه منطقیه.

ا. ت: دیدی؟
ادامه
دیدگاه ها (۶)

آتیشی که از بارون شروع شد part 49ویوی جونگکوکضبط صوت رو بررس...

🛐🛐🛐🛐#تهیونگ

فالو نشه پرنسس؟🤍🎀https://wisgoon.com/elyra

آتیشی که از بارون شروع شد part 47ویوی جونگکوکسوار ماشین شدیم...

آتیشی که از بارون شروع شدادامه پارت 20---ویوی ا. تداخل عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط