وانشات دوشاتی پارتی از کوک(درخواستی )
وانشات دوشاتی پارتی از کوک(درخواستی )
وقتی به بیمارات بیشتر از کوک اهمیت میدادی که سر این موضوع دعواتون شد
سلام من ا/تم ۲۳سالنه و تقریبا ۱ساله که باکوکی ازدواج کردم
کوک خودتون میشناسیدش
(ویو ا/ت)
هففففف این چند روز سرم خیلی شلوغه وبیمارا خعلی زیاد شدن منم کمتر برم خونه ویا جواب تلفن های کوکی رو بدم واقعا این چند روز خعلی خسته شدم ولی امروز بارئیسم حرف زدم که به مدت یک هفته بهم مرخصی بده اونم قبول کرد الان فقط ۳تا بیمار دیگ مونده اونارو رد کنم میرم خونه🥲
(ویوکوک)
یه مدتیه ا/ته اصن نه جواب تلفنم رو میده نه بم توجه میکنه بیشتر موقع ها هم شبا نمیاد خونه....آره میدونم دکتره و سرش شلوغه ولی نه در این حد!امشب اگه اومد خونه حتما باهاش حرف میزنم چون دیگ نمیتونم این وضع رو تحمل کنم
(ویوا/ت)
هوفففف بلخره این ۳تا بیمار رو رد کردم الان کارم تموم شده و روپوشم رو درآوردم و لباس های خدمو پوشیدم از همکارا خدافظی کردم و سوار ماشین شدمو به سمت خونه حرکت کردم
(چند مین بعد)
آخیششش بلخره رسیدم کلید رو انداختم توی در و رفتم داخل
(ویو کوک)
باشنیدن صدای باز بست شدن در پشت سرم رو نگاه کردم دیدم ا/تس رفتم سمتش(علامت کوک×علامت ا/ت÷)
×سلام بلخره اومدی!
÷سلام(بی حال)
داشت میرفت سمت اتاقش که دستشو گرفتم
(ویو ا/ت)
داشتم میرفتم سمت اتاقم که دستمو گرف
÷کوک ولم کن حوصله ندارم
×ولت نمیکنم باهات حرف دارم
÷بزا برا ی وقت دیگه الان حوصله ندارم
×عه میگم میخوام باهات حرف بزنم(یکم بلند)
÷منم گفتم خستمخ(یکم بلند تر)
×خب به من چه که خستته هرروز برابیمارات وقت میزاریی به من که میرسه خسته ایی؟اصن منو آدم حساب میکنی؟(بلند)
÷اصن تو جواب منو بده میتونی درکم کنی میتونی به جای اینکه بامن بحث کنی بیای ازم بپرسی که امروز چی بم گذشت؟(داد و گریه)
×آره میتونم ولی توهم یکم منو درک کنی ؟میدونی وقتی شبا نمیای خونه از ترس اینکه نکنه کسی بلایی سرت بیاره خوابم نمیبره؟(داد و بغض)
کوک بعد از اینکه حرف رو زد رف تو اتاق میدونستم ناراحته ولی خب منم خستم....بعد از چند دقیقه رفتم تو اتاق وقتی که رووتخت دراز کشیدم یهو کوکی سرشو اونور کرد و کمی بعد چشمام گرم شدو سیاهیه مطلق(فردا صب)
بیدار شدم دیدم کوک کنارم نیس بلند شدم رفتم سرویس اومدم بیرون موهامو شونه زدم بعدش رفتم پایین دیدم کوک روکاناپه نشسته تصمیم گرفتم برم پیشش باهاش حرف بزنم:)
÷کوکی
×(چیزی نمیگه)
÷کوکی لج نکن دیگ ببخشید
×(بازم چیزی نمیگه)
÷عهه ی چیزی بگو خب
×(همچنان چیزی نمیگه)
÷باشه حرف نزن
(ویو کوک)
ا/ت اومد پیشم نشست هرچی حرف زد جوابشو ندادم میخواستم بهش نشون بدم بی توجهی چقد بده که یهو بلند شد رف سمت آشپز خونه
(ویو ا/ت)
دیدم کوک که حرف نمیزنه بلند شدم رفتم ...ادامه دارد
وقتی به بیمارات بیشتر از کوک اهمیت میدادی که سر این موضوع دعواتون شد
سلام من ا/تم ۲۳سالنه و تقریبا ۱ساله که باکوکی ازدواج کردم
کوک خودتون میشناسیدش
(ویو ا/ت)
هففففف این چند روز سرم خیلی شلوغه وبیمارا خعلی زیاد شدن منم کمتر برم خونه ویا جواب تلفن های کوکی رو بدم واقعا این چند روز خعلی خسته شدم ولی امروز بارئیسم حرف زدم که به مدت یک هفته بهم مرخصی بده اونم قبول کرد الان فقط ۳تا بیمار دیگ مونده اونارو رد کنم میرم خونه🥲
(ویوکوک)
یه مدتیه ا/ته اصن نه جواب تلفنم رو میده نه بم توجه میکنه بیشتر موقع ها هم شبا نمیاد خونه....آره میدونم دکتره و سرش شلوغه ولی نه در این حد!امشب اگه اومد خونه حتما باهاش حرف میزنم چون دیگ نمیتونم این وضع رو تحمل کنم
(ویوا/ت)
هوفففف بلخره این ۳تا بیمار رو رد کردم الان کارم تموم شده و روپوشم رو درآوردم و لباس های خدمو پوشیدم از همکارا خدافظی کردم و سوار ماشین شدمو به سمت خونه حرکت کردم
(چند مین بعد)
آخیششش بلخره رسیدم کلید رو انداختم توی در و رفتم داخل
(ویو کوک)
باشنیدن صدای باز بست شدن در پشت سرم رو نگاه کردم دیدم ا/تس رفتم سمتش(علامت کوک×علامت ا/ت÷)
×سلام بلخره اومدی!
÷سلام(بی حال)
داشت میرفت سمت اتاقش که دستشو گرفتم
(ویو ا/ت)
داشتم میرفتم سمت اتاقم که دستمو گرف
÷کوک ولم کن حوصله ندارم
×ولت نمیکنم باهات حرف دارم
÷بزا برا ی وقت دیگه الان حوصله ندارم
×عه میگم میخوام باهات حرف بزنم(یکم بلند)
÷منم گفتم خستمخ(یکم بلند تر)
×خب به من چه که خستته هرروز برابیمارات وقت میزاریی به من که میرسه خسته ایی؟اصن منو آدم حساب میکنی؟(بلند)
÷اصن تو جواب منو بده میتونی درکم کنی میتونی به جای اینکه بامن بحث کنی بیای ازم بپرسی که امروز چی بم گذشت؟(داد و گریه)
×آره میتونم ولی توهم یکم منو درک کنی ؟میدونی وقتی شبا نمیای خونه از ترس اینکه نکنه کسی بلایی سرت بیاره خوابم نمیبره؟(داد و بغض)
کوک بعد از اینکه حرف رو زد رف تو اتاق میدونستم ناراحته ولی خب منم خستم....بعد از چند دقیقه رفتم تو اتاق وقتی که رووتخت دراز کشیدم یهو کوکی سرشو اونور کرد و کمی بعد چشمام گرم شدو سیاهیه مطلق(فردا صب)
بیدار شدم دیدم کوک کنارم نیس بلند شدم رفتم سرویس اومدم بیرون موهامو شونه زدم بعدش رفتم پایین دیدم کوک روکاناپه نشسته تصمیم گرفتم برم پیشش باهاش حرف بزنم:)
÷کوکی
×(چیزی نمیگه)
÷کوکی لج نکن دیگ ببخشید
×(بازم چیزی نمیگه)
÷عهه ی چیزی بگو خب
×(همچنان چیزی نمیگه)
÷باشه حرف نزن
(ویو کوک)
ا/ت اومد پیشم نشست هرچی حرف زد جوابشو ندادم میخواستم بهش نشون بدم بی توجهی چقد بده که یهو بلند شد رف سمت آشپز خونه
(ویو ا/ت)
دیدم کوک که حرف نمیزنه بلند شدم رفتم ...ادامه دارد
۷.۰k
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.