{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول:

پارت اول:
داستان از دیدگاه تهیونگ : غروب بود ، تور خورشید داشت به چشم های خرمایی تهیونگ می‌تابید و چشم هایش را درخشان تر نشان می داد ، روبی با جکسون دوست پسرش داشتن لیوان های چای رو در کابینت میچیدن ، تهیونگ امروز از صبح بیرون بود ، اول رفت دانشگاه و نزدیک ظهر اومد کافه ، روبی در کابینت رو بست و گفت: همگی خسته نباشید امروز روز سختی بود. جکسون لبخند زد و گفت: درسته امروز مشتریمون زیاد بود. جکسون روشو طرف تهیونگ کرد و گفت: ولی بیشتر از همه ما تهیونگ در افکارش خسته شد . تهیونگ تازه به خودش اومد و گفت: هان، چی؟ بله همگی خسته نباشید. روبی گفت: تو فکری تهیونگی ، چیزی شده؟ تهیونگ گفت: نه چیزی نیست . به ساعت گوشیش نگاه کرد و گفت: ببخشید بچه ها من برم خونه دیره . روبی گفت: مراقب باش خداحافظ. جکسون هم خداحافظی کرد و به دستشویی رفت . تهیونگ کیفش رو برداشت و از کافه زد بیرون ، تا ایستگاه اتوبوس پنچ قدمی فاصله بود ، رفت ایستگاه و سوار اتوبوس شد ، کافه ای که توش کار میکرد بالا شهر سئول بود ولی خونه مامان بزرگ تهیونگ نزدیک پایین شهر ، نوعی میشه گفت که یه چهارراه با محله های پایین شهر فاصله داشت ، یعنی باید نیم ساعت باید در اتوبوس میماند . تهیونگ معمولاً با راننده و سرنشین های اتوبوس حرف میزد اما امروز ساکت بود و به بیرون نگاه میکرد ، به حرف های دیروز دکتر مامان بزرگش فکر کرد، دکتر گفت که مامان بزرگ تهیونگ تا کریسمس زنده نمی‌مونه و تا کریسمس یک ماه مانده بود ، تهیونگ در دار دنیا همین مامان بزرگ رو داشت ، مامانش که در ماه یک بار بهش زنگ میزد و براش پول می‌فرستاد ، ولی از باباش خبر نداشت و کنجکاو بود که باباش رو بعد پانزده سال ببینه ، مامانش رو آخرین بار در شروع دانشگاه ها دیده بود ، الان هیچی براش مهم نبود فقط میخواست این چند روز رو با مامان بزرگش نهایت لذت را ببرد ، داشت به اینا فکر میکرد که اتوبوس اسم محله اش رو نشان داد و تهیونگ پیاده شد.
داستان از دیدگاه جونگکوک: از بار خیابانی خارج شد ، زیاد مست نبود و میتونست خودش بره خونش ، در جمع خلافکار ها تونست خودشو کنترل کنه و زیاد ننوشه ، چند روزی بود که احساس امنیت میکرد و سئول رو دوست داشت، کار خلاف کردن در سئول آسان تر از بوسان بود ، بوسان کوچیک بود و راحت نمیشد خلاف کرد ، جونگکوک چندین بار این حرف رو به مامان و باباش گفته بود ولی اونا توجه نکردن در آخر هم اعدام شدند ، جونگکوک با فکر به این لبخند تمسخرآمیز کرد و کلید خانش رو باز کرد و داخل شد ، روی مبل راحتی نشست و گفت: بهتره فردا به بالا شهر سئول هم برم ، دوساله فقط در این منطقه میخکوب شدم ، میرم بالاشهر و اونجا رو هم شناسایی میکنم ، کی می‌دونه شاید برا دزدی خوب باشه . اینو گفت و لبخند زد و به اتاقش رفت و خوابید.
داستان از دیدگاه تهیونگ : درسش را تموم کرده بود و ظروف شام رو می‌شست ، مامان بزرگش حرف های دکتر رو شنیده بود و ناامید خوابیده بود ، تهیونگ هم اینو میدونست و ناراحت بود ، موضوع رو به روبی و جکسون گفته بود و اونا هم ناراحت شدن ، رفت اتاقش و روی تختش دراز کشید و با خودش گفت: چاره ندارم جز اینکه بعد مرگ مامان بزرگ برم پیش مامان ، چین شاید بهتر از کره هست ، شاید تونستم از اونجا هم برم برلین و بابا رو پیدا کنم. داشت به اینا فکر میکرد که خوابش برد و خوابید.
سلام عزیزان پارت اول 🪷
دیدگاه ها (۰)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p22اما جونگکوک نم...

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

سه تایی با هم از اتاق اومدیم بیرون. تهیونگ همون‌طور که سورا ...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۵ | «کریسمسی که قولِ ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۹(یکی مونده به آخر)

عمارت مافیا 🍷✨️قسمت ۲ دیدگاه داستان:نیلسو رفت پیش جونگکوک و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط