{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از مدت ها دیدمش!!

بعد از مدت ها دیدمش!!
دستامو گرفت و گفت:چقدر دستات تغییر کردن....
خودمو کنترل کردم و فقط لبخند زدم...
تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم:بی معرفت دستای من تغییر نکرده...دستات ب دستای اون عادت کرده..
دیدگاه ها (۵)

وَقتے⇜ ناراحَتہ ⇝ وَقتے⇜ دلش شِکَستہــ ⇝ وَقتے⇜ داغونہ ⇝ وَق...

【خــــــــــُدایا ! 】✘حَواســــــــــِت ✘☜به ↩گِـــــریه هاے...

ﺑﺎﺭﻭن؟؟؟ _ﺁﺭﻩﻧﻢ ﻧﻢ ؟؟؟_ﺁﺭﻩﺩﺳﺘﺎﺕ ﮐﻮﺷﻦ ؟؟؟_ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺎﻡﭼﯽ ﺗ...

ﺍﻱ ﻓﻼﻧﻲ ! ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻮﺍﻱ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ ... ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﻲ ...

همیشگی من

رمان همسایه ای از جنس شب و روز

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 189♡⁠。⁠)⁩داد زد...

قسمت ۸(بخش دو)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 136♡⁠。⁠)⁩همه وج...

رومان عشق مافیا پارت 31از زبان ا/تگفتم : نه..مامان تو نباید ...

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط