{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Bongo

{°• #Bongo_2 •°}
{°• Part ❶ •°}

[کلا داستان از زبان ا/ت هست.]

مثل همیشه داشتم ظرف های شام برده داری رو می شستم، تعدادشون خیلی زیاد نبود.
جدیدا به خاطر کم بودن خرید ها کارو کاسبی داغون شده بود و اکثر بچه ها شام گیرشون نمی اومد.
اگه خوب تن فروشی می کردن شام می خوردن ولی اگه نه که باید گرسنه بخوابن.
اینجا آسایش هیچ معنایی نداره، باید برای زنده موندن زجر بکشی!
هر کس نگران بدبختی خودشه و نمی تونه نگران بقیه باشه.
من؟
منم یکی از همون هایی هستم که به سختی می تونه حتی گلیم خودشو از آب بکشه بیرون.
بعد از این که کارم تموم شد شام رئیس رو برداشتم که براش ببرم، از آشپز خونه اومدم بیرون و به سمت طبقه پایین و اتاق رئیس رفتم.
امشب مثل همیشه نبود. در اتاق رئیسو زدم.

{ا/ت: رئیس؟}

جواب نداد و ا/ت دوباره در زدم.

{ا/ت: رئیس گوتاندا؟}

کمی مکث کردم و دوباره در زدم.

{ا/ت: رئیس گوتاندا؟}

وقتی جوابی نشنیدم آروم در رو باز کردم.

{ا/ت: با اجازه...}

و با چیزی که دیدم خشکم زد.
رئیس گوتاندا با چند تا جای گلوله رو بدنش مرده بود و خونش روی زمین پخش شده بود.
پوزخندی زدم، یه جورایی از مرگ رئیس گوتاندا خوش حال بودم.
سینی غذا رو روی میز تحریر وسط اتاق گذاشتم و اطرافو نگاه کردم، فقط خون دیده می شد.
ناگهان دست محکمی دست ها رو از پشت سر گرفت و یه نفر دیگه هم جلو اومد و دهنمو بست.
اتاق کم کم پر از افراد مسلح شد.

{مردی که دستش رو گرفته بود با داد:تکون نخور بچه!}

{مردی که جلوی در استاده: فقط یه برده‌ی بی‌مصرف دیگه‌ست...} 

یکی ازشون جلوی من ایستاده بود، نور کم اتاق افتاده بود روی کت سیاهش، قیافه اش رو ترسناک نشون می داد.

مردی که دستای من رو گرفته بود حلقه دست هاشو دور دست هام محکم تر کرد و دستبند زد، نفس‌م به سختی بالا می‌اومد.
انقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم تجزیه تحلیل کنم.
می دونستم که یه روز دولت به سراغ اینا میاد ولی اصلا و ابدا به افرادی که درو برم ایستاده بودن نمی خورد افراد دولتی باشن.

اون که جلوی من ایستاده بود، بهم نگاهی انداخت و لبخند باریکی زد چشماش تیره و خونسرد بود. 

{مرد جلویی: تو... یکی از خدمتکارا هستی؟}

یه کم نزدیک‌تر آومد.

{مرد جلویی با لحنی آرام ولی خطرناک: اسمت چیه، دختر؟ و تو دقیقاً اینجا چی کار می‌کنی؟}

واقعا دلم نمی خواست باهاشون حرف بزنم.
خونسردیمو حفظ کردم انتظار همچین سوالی رو داشتم.

{ا/ت: با دونستن اسمم، چیزی بهتون نمی رسه... منم یه برده بدبخت دیگه مثل بقیم، اگه فکر می کنید می تونم بهتون اطلاعاتو اینجور چرتو پرتا بدم واقعا اشتباه فکر کردین!} (نویسنده: بچم پر روعه مثل خودم😏)

البته که کلی اطلاعات داشتم، ولی تا نفهمیدم این آدما کین و چیکاره ان عمرا چیزی می گفتم.

مرد جلویی، وقتی جواب قاطع و پر از تحقیرم رو شنید، لبخندی زد که به چشم‌هاش نمی‌اومد.
انگار از جسارتم خوشش اومده بود.
سرش رو کمی کج کرد.

{مرد جلویی: حق با توئه، کوچولو.}

نگاهش رو ازم گرفت و به سمت جسد روی زمین انداخت. 
بعد دوباره نگاهش رو به من دوخت. این بار با کنجکاوی بیشتری بهم نگاه کرد.

{مرد جلویی: تو توانایی خاصی داری، نه؟}

عصبانی شده بودم.

{ا/ت: توانایی چی؟ کشک چی؟ نمی دونم دارید راجب چی حرف می زنید! من حتی نمی دونم شما کی هستید!}

با صدای بلند و رسایی گفتم که همشون بشنون.
درسته من توانایی دارم اما دروغ گفتم تا دست از سرم بردارن.
چون واقعا حوصله دردسر های جدید رو ندارم.

مرد جلویی، انگار که انتظار این انکار رو داشته، ابرو هاشو بالا انداخت.
لحنش یکم سردتر شد.

{مرد جلویی: نمی‌دونی ما کی هستیم؟ ما از مافیای بندر هستیم.} (نویسنده: چه زود رونمایی کردم.)

چشم‌هاشو توی حدقه چرخوند و با لحنی کنایه آمیز ادامه داد.

{مرد جلویی: و اما در مورد توانایی... تو چیزی بیشتر از یه برده معمولی هستی. توانایی‌ات رو باور نکنم؟}

مافیای بندر این اسم برام آشنا... آها!
اسم چند تا از کله گنده هاشونو لابه لای خریدارا دیده بودم!
لابد به خاطر این که اون دسته از اعضاشون از برده داری برده جنسی خریدن عصبانی شدن.
بهشون حق میدم!
حتی اگر سرمو هم بزنن جای تعجبی نداره.
چیزی برای گفتن نداشتم حوصله هم نداشتم جواب بدم. (نویسنده: بچم مثل خودم بی حوصله اس.)
{ا/ت: منو برای چی می خواین؟ منم یه برده ام مثل بقیه هیچ فرقی هم با اونای دیگه ندارم، فقط چون آشپزیم خوب بود رئیس فقط منو به نزدیکانش می فروشه و من معمولا اینجام تا آشپزی کنم.}

مرد جلویی به حرفام گوش داد و لبخند محو و مرموزی روی لبش نشست.
سرش را به نشانه تایید تکان داد، اما نگاهش هنوز پر از تردید بود. 

{مرد جلویی: آشپزی؟}

با دقت بهم نگاه کرد، بعد روشو کرد سمت مردی که دستامو گرفته بود.

ادامش بدم؟ دوسش داشتین؟
دیدگاه ها (۰)

{°• #Bongo_2 •°}{°•Part ❷ •°}{مرد جلویی: باید ببریمش به مقر ...

{°• #Bongo_2 •°}{°• Part ❸ •°}{موری: بیاین داخل.}صداش، آروم ...

بچه ها شاید این عکس رمان بشه

سلام

سناریو درخواستی توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط