{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Bongo

{°• #Bongo_2 •°}
{°• Part ❸ •°}

{موری: بیاین داخل.}

صداش، آروم و بم بود، ولی قدرت عجیبی توش وجود داشت.

{موری: بشین. *خطاب به ا/ت*}

و به صندلی خالی روبه روی میزش اشاره کرد.
وقتی دید نشستم لبخندی زد که کمی مرموز به نظر می رسید.
چشماشو ریز کرد و انگشتاشو به هم قلاب کرد.

{موری: بزار همین اول کاری و بدون مقدمه، بریم سر اصل مطلب.}

صداش کمی بم تر شد.

{موری: فکر کنم، تا الان فهمیده باشی که ما کی هستیم... حالا که میدونی ما کی هستیم باید بگم که ما اینجا با روش های خاص خودمون کار می کنیم. ما قدرت داریم، و البته... قانون خودمون رو داریم. و تو الان بخشی از این دنیا هستی که برات جدیده،‌ا/ت مری دختر ۱۴ ساله.}

کمی مکث کرد و اجازه داد حرفاشو هضم کنم.

{موری: من نیاز دارم بدونم تو واقعا کی هستی و تو نیاز داری بدونی اینجا چه خبره.}

و بعد به پشتی صندلیش تکیه داد.

{ا/ت: باید خداروشکر کنید که الان اینجام! من می تونستم هر لحظه که دلم بخواد فرار کنم، اما همراه ماموراتون اومدم تا ببینم چی می خواین. ولی می خوام اینو بدونین، من چیزی ندارم که به درد شما بخوره! اطلاعات؟ آره دارم ولی حالا که برده داریو با خاک یکسان کردین فعععک نکنم لازمش داشته باشید.}

با لحنی کلافه و تمسخر آمیز این حرفارو زدم.
بعد از شنیدن حرف هام سرشو تکون داد، با دقت بیشتری بهم نگاه کرد.

{موری زیر لب: برده داری رو با خاک یکسان کردیم...}

بعد لبخندی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود.

{موری: این که تازه اولشه، نکنه پیش خودت فکر کردی اومدیم یه دختر بچه رو از دست عموی بدجنسش نجات بدیم؟} *منظور از عموی بدجنس همون گوتاندا هست.*

{ا/ت زیر لب: عمو؟...}

و دستم رو گذاشتم زیر چونم.
صداش آروم تر شد، ولی این بار تحدیدی توی لحنش وجود داشت.

{موری: تو فکر کردی من وقتمو صرف کسی می کنم که هیچ چیز با ارزشی نداره؟ اون اطلاعاتی که داری... شاید اونقدر ها هم بی ارزش نباشه.}

حرفشو گوش نمی کردم. رفته بودم توی فکر، نکنه اینا فکر می کردن که من...
از سر جام بلند شدم.

{ا/ت: نکنه پیش خودتون فکر کردین... من برادر زاده خونی اون حروم*زاده ام؟}

صورتش هیچ تغییری نکرد، حس کردم خودش می دونست ولی خودشو زد به اون راه.

{موری: مدارکشو خونده بودم ولی می دونی، یه مورد مشکوک وجود داشت...}

بعد با دست به پرونده های روی میزش اشاره کرد.

{موری: نمی دونم چرا، جوری جلوه کردن که فامیل به نظر بیاید. به هر حال، شاید تو بتونی به ما کمک کنی. شایدم مارو به دردسر بندازی! اما فعلا مهمون مایی، و مهمون های ما جای خواب و غذا دارن. اما یادت باشه، حتی گروگان های ما هم باید به قوانینمون احترام بزاره.}

لبخندی زدم، خوش حالم که تواناییم لو نرفته!

{ا/ت زیر لب: هه! قانون!}

بعد پوزخندی زدم.
به همون یارو آکاتو نگاهی انداخت.

{موری: آکوتو، ببرش به همون خوابگاهی که گفتم، دیگه لازم نیست تحت نظر بگیریش.}

آکاتو جلو اومد و دستامو باز کرد ولی بازم گرفتشون.
دستامو از دستش بیرون کشیدم، زیاد محکم نگرفته بود.
نفس عمیقی کشیدم.

{ا/ت: چیکار کنم دیگه...}

بعد دستامو که حالا باز شده بود از سر عادت کردم لای موهام و درشون آوردم.

{ا/ت: خیلی خب باشه. من بهتون اطلاعات میدم در ازای آسایشم، من تمامو کمال کارمو انجام میدم پس شما هم بهتره ریگی به کفشتون نباشه.}

با شنیدن حرفام سرش رو تکون داد، و لبخند محوی روی لبش نشست.

{موری: بسیار خب، ا/ت. توافق خوبیه.}

صداش آروم ولی قاطع بود.

{موری: ما به قولمون وفاداریم. آسایش تو، امنیت تو، تا زمانی که تو هم به قولت وفادار باشی.}

پوزخندی زدم، رومو کردم اون سمت و همراه آکاتو راه افتادم.
دوباره سرمو برگردوندم سمتش و پوزخندی زدم.

{ا/ت: امیدوارم دوباره ببینمتون! جناب رئیس!}

من و آکاتو از اتاق خارج شدیم.
راهرو های مقر مافیا پر از افراد مسلحه، البته نه فقط راهرو ها بلکه بیرون ساختمون هم هستن.
از مقر اصلی بیرون رفتیم و وارد ساختمون کناری شدیم.
ساختمون کناریش اتاقای زیادی داشت، به نظر می رسید خوابگاهشون باشه.
وارد شدیم، توی راهرو های اینجا ریختو پاشی نبود ولی همه چیز از جمله سرامیک ها و رنگ آمیزی دیوار ها درجه یک بودن.
وارد آسانسور شدیم، شیشه ای نبود ولی بازم به نظر می رسید مارک خوبی باشه.
آسانسور طبقه سه ایستاد، بیرون رفتیم و کنار در اتاقی که انتهای رارو سمت چپ بود ایستادیم.
آکاتو در رو برام باز کرد و وارد شدم.
نمی شد بهش گفت اتاق، بیشتر شبیه یه خونه بود.

{آکاتو: فعلا همینجا می مونی.}

کل خونه رو برانداز کردم.
توی نمای ورودی پذیرایی وجود داشت و سمت راستش آشپز خونه قرار داشت.
سمت چپش هم یه در بود که حتما در اتاق خواب بود.
تا به خودم اومدم فهمیدم آکاتو از اینجا رفته.

نظرتون؟🥺✨
دیدگاه ها (۳)

{°• #Bongo_2 •°}{°• Part ❹ •°}بسیار عالی!حالا یکم از دستشون ...

یکم از اتک ببینیم

{°• #Bongo_2 •°}{°•Part ❷ •°}{مرد جلویی: باید ببریمش به مقر ...

{°• #Bongo_2 •°}{°• Part ❶ •°}[کلا داستان از زبان ا/ت هست.]م...

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁵³(کره=ساعت 11:58 AM) ا/ت...

درمانگر عشق. پارت۴۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط