{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز که در ایستگاه اتوبوس حسابی دیرم شده بود و منتظر بود

امروز که در ایستگاه اتوبوس حسابی دیرم شده بود و منتظر بودم تا هرچه سریع تر خودم را به آموزشگاه برسانم؛مکالمه ی چند دختر توجهم را بسیار جلب کرد!
دخترها سن و سالی نداشتند!فکر میکنم سیزده چهارده ساله بودند!
یکی از آن ها که جثه کوچکی داشت با شوق از روز قبل که به دیدار محبوب خود رفته بود سخن میگفت!
مکالمه بدین صورت بود که پسرک مغازه ای کوچک دارد و دختر به هر بهانه ای مادر را به بازار میکشد تا نگاه کوتاهی به دلبر خود بیندازد!
جالب تر از همه چیز عکس العمل دوستانش بود!از خوشحالی جیغ میکشیدند و در خوشحالی او سهیم میشدند!
من هنگامی که همسنشان بودم بیشتر وقت خود را در کلاس زبان میگذراندم و اصلا هم ناراحت نبودم!بلکه بسیار خرسند بودم از اینکه زبانی دیگر می آموزم!
به نظر من عشق و احساسات اصلا موضوع خجالت آوری نیست؛ولی شاید اگر در بیست و اندی سالگی اتفاق بیوفتد خیلی قشنگتر و دلچسب تر باشد.
عشق های بچگی فقط انسان ها را از هدفشان دور میکنند!
نمیدانم داریم به کجا میرویم،ولی هرجا که هست جای خوبی نیست...تا دیر نشده به خودمان بیاییم.

@special_text_channel
دیدگاه ها (۳)

درد وابسته شدن به کسی که از او مطمئن نیستیدهمیشه بیشتر از فر...

هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدنبه هر حال دار...

آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پ...

● مـטּ هنــــــوزم مثِ قدیـم ● ● مِهرَبونـــَـــم ⇝ ● ● فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط