{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی مشکل شنوایی داشته و هیچ صدایی رو نمی تونسته بشنوه

پیرمردی مشکل شنوایی داشته و هیچ صدایی رو نمی تونسته بشنوه.

بعد از چند سال بالاخره با یک دارویی خوب می شه.

دو سه هفته می گذره و می ره پیش دکترش که بگه گوشش حالا می شنوه.

دکتر خیلی خوشحال می شه و می گه: خانواده شما هم باید ظاهرا خیلی خوشحال باشن که شنوایی تون رو بدست آوردید.

پیرمرد می گه: نه، من هنوز بهشون چیزی نگفته ام !

هر شب می شینم و به حرف هاشون گوش می کنم…

فقط تنها اتفاقی که افتاده اینه که توی این مدت تا حالا چند بار وصیت نامه ام رو عوض کرده ام !
دیدگاه ها (۴)

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که...

حسن باران این است که زمینی است، ولی آسمانی شده است و به امدا...

شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم...

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی...

سناریو قفل آبی/بلولاک

ترجمه صحبت های پایانی جونگ‌کوک در کنسرتروزاول استنفورد:🐰🇱🇷🐰:...

معامله سیاه 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط