{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید
من که نمی خواهم موشک هوا کنم فقط می خواهم در روستایمان معلم شوم و به بچه های زادگاهم خدمت کنم !

دکتر حسابی جواب داد :
تو اگر نخواهی موشک هواکنی
و فقط بخواهی معلم شوی قبول !

تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد …

ولی …

تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستای زادگاهت نخواهد موشک هوا کند !!!
دیدگاه ها (۳)

حسن باران این است که زمینی است، ولی آسمانی شده است و به امدا...

یه میلیاردری بود که توی خونه اش تمساح نگه میداشت و اونارو گذ...

پیرمردی مشکل شنوایی داشته و هیچ صدایی رو نمی تونسته بشنوه.بع...

شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم...

صدای آرام دستگاه، اتاق را پر کرده بود.کوک هنوز به صفحه‌ی مان...

⌞🌟⌝تهیونگ روی پست یکی از آرمی‌ها در Weverse کامنت گذاشت. ✨💜 ...

اسم رمان : میان انفجار و امید باد ملایمی روی ساحل می‌وزید. م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط