چندپارتیوقتی به هم خیانت میکنید وptend
چندپارتی:وقتی به هم خیانت میکنید و...pt⁶(end)
وای نه!
همون چیزی که ازش میترسیدم به سرم اومد!
جونگ کوک از کجا فهمیده بود من اومدم اینجا؟؟..همه توی بار یه جوری نگاهمون میکردن..جونگ کوک سوهیون رو هل داد و بعد یقشو گرفت:"تو...حق نداری..به چیزی که مال منه دست بزنی!!*عصبی*"
سوهیون انگار مستیش پریده بود و تو شک بود..رو به من کرد و گفت:"نایون..تو..برگشتی با این خیانتکار؟؟"جونگ کوک خواست یه مشت تو صورتش خالی کنه که دستشو گرفتم..عصبی نگاهم کرد..لب زدم:"جونگ..کوک..بیا..ب..بریم ولش کن!"
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سوهیون رو پرت کرد اونور دستمو محکم گرفت و رفتیم بیرون بار...انقدر دستمو محکم گرفته بودیم میتونستم حس کنم که دستم کبود میشه..منو نشوند تو ماشین و خودش شروع به رانندگی کرد..با سرعت میروند..نفس نفس میزد..سرعتش بیشتر شده بود..دستمو به دستگیره ی در گرفتم..سرعتش هر لحظه بیشتر میشد..ترسیدم با صدای که انگار از ته چاه در میاد گفتم:"ج..جونگ کوک
...اروم برو.. خواهش میکنم.."
بعد از چند دقیقه به گوشه ی خیابون زد کنار..استرس گرفته بودم نمیدونستم کجا میخوایم بریم و چیکار میخواد بکنه..به جلو زل زد بود..یهو دستاشو کوبوند به فرمون ماشین..جلوشو گرفتم:"هیییی چیکار میکنی حواست؟؟..چرا داری دستتو نابود میکنی؟؟"
جوابمو نداد و سرشو گذاشت رو فرمون ماشین..کاراش برام عجیب بود..حرف نمیزد..نفس عمیقی کشید..نمیدونستم باید چیکار کنم..اون قکر میکنه که بهش خیانت کردم؟؟ خب معلومه که فکر میکنه!
چی باید بهش میگفتم؟! چجوری براش توضیح میدادم؟؟اصلا حرفمو باور میکرد؟؟
تو همین افکار بودم که لرزیدن شونه های جونگ کوک باعث شد فراموش کنم به چی فکر میکردم..اون...داشت گریه میکرد؟؟!!
سرشو بالا اورد و نگاهم کرد:"تو..میخواستی..از من انتقام بگیری؟؟"
"انتقام؟..منظورت چیه؟؟"
اشکاشو پاک کرد و دماغشو بالا کشید:"تو..گفتی منو بخشیدی..چرا دروغ گفتی؟ها!؟"
"جونگ کوک من دروغ نگفتم..بزار حداقل برات توضیح بدم!"
"اون پسره..کی بود؟!..چرا میخواست ببوستت؟ به من گفت خیانتکار..من که..من که ازت معذرت خواهی کردم.."
با بغض حرف میزد..دلم آتیش گرفت!
اون چه فکری میکرد؟؟..دستامو دور صورتش حلقه کردم:"هی..چی فکر کردی؟..من ازت انتقام بگیرم؟؟..من که گفتم بخشیدمت!..فقط بزار برات توضیح بدم باشه؟؟"
"من میدونم کارم اشتباه بوده..نباید..نباید بهت خیانت میکردم..شاید اسمم خیانت کار باشه..ولی من..خواستم واست جبران کنم.."
داد نمیزد..عصبی نبود..فقط غمگین بود!پشیمون بود..
با لبخند گفتم:"فقط..بزار برات توضیح میدم!"
هیچی نگفت..نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:"سوهیون..یه مدت بهترین دوست من بود و قدیمی ترینشون"
جونگ کوک پوزخند صدا داری زد:"پس اسمش سوهیونه.. عجیبه که دوستای صمیمی میخوان باهم کیس برن!"
"بزار ادامه حرفمو بزنم!*جدی و با صدای بلند*"
چیزی نگفت..ادامه دادم و همچیو براش تعریف کردم..بهش گفتم که اونو مثل داداشم میدونستم..بهش گفتم که نمیدونستم میخوایم بریم بار..بهش گفتم بزور میخواست بوسم کنه و حتی اینم گفتم که وقتی باهم کات بودیم اومد سمتم..در آخر گفتم:"ببین..من نمیدونم...نمیدونم چیکار باید بکنم..چیکار باید بکنم که حرفمو باور کنی..ولی قسم میخورم به جون خودمو و خودت که..هیچیز رو یه کلمه دروغ نگفتم..من حرفای تورو باور کردم..توهم باور کن دیگه!"
هرچند که اون مدرک داشت برای اثبات حرفش و من نداشتم...ولی معلوم بود دروغ نمیگم..هیچی نمیگفت..همبن دیوونم میکرد!
نایون:"حالا..تو از کجا فهمیدی..من اینجام؟؟"
"میز شام رو چیدم..یه ساعت و نیم صبر کردم نیومدی..به بینا دوستت زنگ زدم..گفت تو اونجا نیستی..تو هروقت میخواستی منو بپیچونی و بری با دوستات بار میگفتی پیش بینایی...نزدیک ترین بار به خونه همینجا بود.."
دستاشو گرفتم:"من..هیچوقت...هیچوقت هیچوقت بهت خیانت نمیکنم جونگ کوک..حتی اگه قبلش تو بهم خیانت کرده باشی..چون من میدونم خیانت دیدن چه حسی داره..حتی واسه انتقام گرفتنم انجامش نمیدم!"
نگاهم کرد..کمر بندشو باز کرد و روم خیمه زد..دستشو برد تو موهام و شروع کرد به عمیق بوسیدن لبام...دستامو دور گردنش حلقه کردم..بعد از چند مین از هم جدا شدیم..نفس نفس میزدیم..موهامو داد پشت گوشم:"همه..باید بفهمن تو برای منی جئون نایون!..اون لبا برای منن نه کسی دیگه..نمیزارم هیچکس لمسشون کنه!"
The end
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
وای نه!
همون چیزی که ازش میترسیدم به سرم اومد!
جونگ کوک از کجا فهمیده بود من اومدم اینجا؟؟..همه توی بار یه جوری نگاهمون میکردن..جونگ کوک سوهیون رو هل داد و بعد یقشو گرفت:"تو...حق نداری..به چیزی که مال منه دست بزنی!!*عصبی*"
سوهیون انگار مستیش پریده بود و تو شک بود..رو به من کرد و گفت:"نایون..تو..برگشتی با این خیانتکار؟؟"جونگ کوک خواست یه مشت تو صورتش خالی کنه که دستشو گرفتم..عصبی نگاهم کرد..لب زدم:"جونگ..کوک..بیا..ب..بریم ولش کن!"
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سوهیون رو پرت کرد اونور دستمو محکم گرفت و رفتیم بیرون بار...انقدر دستمو محکم گرفته بودیم میتونستم حس کنم که دستم کبود میشه..منو نشوند تو ماشین و خودش شروع به رانندگی کرد..با سرعت میروند..نفس نفس میزد..سرعتش بیشتر شده بود..دستمو به دستگیره ی در گرفتم..سرعتش هر لحظه بیشتر میشد..ترسیدم با صدای که انگار از ته چاه در میاد گفتم:"ج..جونگ کوک
...اروم برو.. خواهش میکنم.."
بعد از چند دقیقه به گوشه ی خیابون زد کنار..استرس گرفته بودم نمیدونستم کجا میخوایم بریم و چیکار میخواد بکنه..به جلو زل زد بود..یهو دستاشو کوبوند به فرمون ماشین..جلوشو گرفتم:"هیییی چیکار میکنی حواست؟؟..چرا داری دستتو نابود میکنی؟؟"
جوابمو نداد و سرشو گذاشت رو فرمون ماشین..کاراش برام عجیب بود..حرف نمیزد..نفس عمیقی کشید..نمیدونستم باید چیکار کنم..اون قکر میکنه که بهش خیانت کردم؟؟ خب معلومه که فکر میکنه!
چی باید بهش میگفتم؟! چجوری براش توضیح میدادم؟؟اصلا حرفمو باور میکرد؟؟
تو همین افکار بودم که لرزیدن شونه های جونگ کوک باعث شد فراموش کنم به چی فکر میکردم..اون...داشت گریه میکرد؟؟!!
سرشو بالا اورد و نگاهم کرد:"تو..میخواستی..از من انتقام بگیری؟؟"
"انتقام؟..منظورت چیه؟؟"
اشکاشو پاک کرد و دماغشو بالا کشید:"تو..گفتی منو بخشیدی..چرا دروغ گفتی؟ها!؟"
"جونگ کوک من دروغ نگفتم..بزار حداقل برات توضیح بدم!"
"اون پسره..کی بود؟!..چرا میخواست ببوستت؟ به من گفت خیانتکار..من که..من که ازت معذرت خواهی کردم.."
با بغض حرف میزد..دلم آتیش گرفت!
اون چه فکری میکرد؟؟..دستامو دور صورتش حلقه کردم:"هی..چی فکر کردی؟..من ازت انتقام بگیرم؟؟..من که گفتم بخشیدمت!..فقط بزار برات توضیح بدم باشه؟؟"
"من میدونم کارم اشتباه بوده..نباید..نباید بهت خیانت میکردم..شاید اسمم خیانت کار باشه..ولی من..خواستم واست جبران کنم.."
داد نمیزد..عصبی نبود..فقط غمگین بود!پشیمون بود..
با لبخند گفتم:"فقط..بزار برات توضیح میدم!"
هیچی نگفت..نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:"سوهیون..یه مدت بهترین دوست من بود و قدیمی ترینشون"
جونگ کوک پوزخند صدا داری زد:"پس اسمش سوهیونه.. عجیبه که دوستای صمیمی میخوان باهم کیس برن!"
"بزار ادامه حرفمو بزنم!*جدی و با صدای بلند*"
چیزی نگفت..ادامه دادم و همچیو براش تعریف کردم..بهش گفتم که اونو مثل داداشم میدونستم..بهش گفتم که نمیدونستم میخوایم بریم بار..بهش گفتم بزور میخواست بوسم کنه و حتی اینم گفتم که وقتی باهم کات بودیم اومد سمتم..در آخر گفتم:"ببین..من نمیدونم...نمیدونم چیکار باید بکنم..چیکار باید بکنم که حرفمو باور کنی..ولی قسم میخورم به جون خودمو و خودت که..هیچیز رو یه کلمه دروغ نگفتم..من حرفای تورو باور کردم..توهم باور کن دیگه!"
هرچند که اون مدرک داشت برای اثبات حرفش و من نداشتم...ولی معلوم بود دروغ نمیگم..هیچی نمیگفت..همبن دیوونم میکرد!
نایون:"حالا..تو از کجا فهمیدی..من اینجام؟؟"
"میز شام رو چیدم..یه ساعت و نیم صبر کردم نیومدی..به بینا دوستت زنگ زدم..گفت تو اونجا نیستی..تو هروقت میخواستی منو بپیچونی و بری با دوستات بار میگفتی پیش بینایی...نزدیک ترین بار به خونه همینجا بود.."
دستاشو گرفتم:"من..هیچوقت...هیچوقت هیچوقت بهت خیانت نمیکنم جونگ کوک..حتی اگه قبلش تو بهم خیانت کرده باشی..چون من میدونم خیانت دیدن چه حسی داره..حتی واسه انتقام گرفتنم انجامش نمیدم!"
نگاهم کرد..کمر بندشو باز کرد و روم خیمه زد..دستشو برد تو موهام و شروع کرد به عمیق بوسیدن لبام...دستامو دور گردنش حلقه کردم..بعد از چند مین از هم جدا شدیم..نفس نفس میزدیم..موهامو داد پشت گوشم:"همه..باید بفهمن تو برای منی جئون نایون!..اون لبا برای منن نه کسی دیگه..نمیزارم هیچکس لمسشون کنه!"
The end
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۱.۲k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط