دوستان متاسفانه توی کاور این فیک اشتباه تایپی پیش اومده
دوستان متاسفانه توی کاور این فیک اشتباه تایپی پیش اومده
من منظورم(به هم یا به هم دیگه ) بوده ولی ظاهرا اشتباه نوشتم
__________________________________________
دو ماه از نبودنش میگذشت.
تو ی این دوماه...تنها کسی که هیچوقت حتی یک دقیقه تنهاش نزاشت،باهاش حرف زد،خندوندش و نزاشت گریه کنه،
سوهیون بود!
تمام دوستاش وقتی فهمیدن که کات کرده حتی یه زنگ هم بهش نزدن!
انگار نه انگار بهش خیانت شده بود و به یه نفر نیاز داشت تا بهش تکیه کنه..به یه نفر که کنارش باشه!
یه نفر که بتونه باهاش درد و دل کنه ولی...هیچکس..هیچکس بجز اون!
وقتی که کات کرد،دوست دوران دبیرستانش سوهیون که برای تحصیل رفته بود آلمان تازه برگشته بود کره.
وقتی که به سوهیون همچیز رو تعریف کرد..سوهیون حتی یک دقیقه هم تنهاش نزاشت..همیشه بهش زنگ میزد،براش خرید میکرد،بهش پیام میداد،باهم میرفتن بیرون و...
کاری کرد نبود جونگ کوک حس نشه!
با اینکه تمام این کار هارو کرده بود،اما هنوز هم باهم دوستای صمیمی بودن نه چیزی بیشتر و نه کمتر.
نایون هیچ حسی به سوهیون نداشت..فقط و فقط اون رو دوست و همدم خودش میدید!
با اینکه سوهیون کاری کرده بود که نبود جونگ کوک کمتر و یا کلا حس نشه،ولی نایون یادش نمیرفت که جونگ کوک چجوری بهش خیانت کرده!
گاهی وقتا تو خلوت خودش..وقتی به نبود جونگ کوک فکر میکرد..وقتی فکر میکرد که باهاش بازی شده،از ته دل غصه میخورد و بغض میکرد..
چون هر وقت اسم جونگ کوک رو می آورد سوهیون میگفت:"آه نایون! واقا نمیخوای اون خیانتکار کثیف (دوستان عزیز بخدا فیکهه) رو فراموش کنی؟؟"
نایون دوست نداشت کسی راجع به جونگ کوک بد بگه...ته ته دلش..هنوزم دوسش داشت!
اون میدونست که جونگ کوک یه روزی بر میگرده..ولی اون روز، نایون چجوری باید رفتار میکرد؟!
میبخشیدش؟؟یانه؟؟
خودشم نمیدونست...ولی وقتی دو ماه گذشت با خودش گفت:"بیخیال..اون بر نمیگرده..باید فراموشش کنم!"
ولی شاید..اون روز نزدیک بود!
نایون:
با صدای اون ساعت لعنتی از خواب بیدار شدم..ساعتو خفه کردم..هوففف
یه روز دیگه!...احساس میکردم فضای خونه برام تنگه..نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواست خونه بمونم...از وقتی جونگ کوک رفته من خیلی خونه نمیمونم..سعی کردم فراموشش کنم ولی نشد..سوهیون نمیدونه و فکر میکنه من یادم رفته ولی...مگه میشه یادم بره؟؟
دلم نمیخواست بغض کنم و یا گریه کنم که روزم خراب شه..دلم نمیخواست بهش فکر کنم اون الان داره خوش میگذرونه من چرا باید غصشو بخورم؟!..لباسامو پوشیدم از خونه به قصد پیاده روی رفتم بیرون از خونه..هوا سرد بود ولی خوب بود..قبلش تصمیم گرفتم برم کافه ی بغل خونم تا یه کافی بخورم.
وارد کافه شدم...بوی چوب،گرمای بخاری و بوی قهوه باعث شد بود که این کافه بشه کافی مورد علاقم..ولی ایندفعه علاوه بر همه این بوهای همیشگی،بوی یه عطر آشنا هم میومد!
عطری که...عطری که...عاشقش بودم!
یه چیزی عجیب بود..وقتی داشتم میومدم کافه احساس نمیکردم که تنهام...انگار یه نفر پشت سرم بود و همین بوی آشنا میومد..الانم دقیقا همون حس رو داشتم...
سعی کردم اهمیت ندم یه کافی سفارش دادم..رفتم توی گوشیم...همیشه با جونگ کوک میومدم اینجا..آهی بیخیال قرار بود امروز بهش فکر نکنم...سرمو پایین انداخته بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که گارسون اومد...کافیم رو گذاشت جلوم همونطور که سرم پایین بود ازش تشکر کنم ولی..
فکر میکردم گارسون الان میره ولی...اومد جلوم نشست!
سرمو تا تعجب بردم بالا..اون گارسون نبود!
ادامه دارد...
به مناسبت صدتاییموننن
احساس نمیکنم خیلی قشنگ شده باشه ولی امیدوارم دوستش داشته باشید🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
من منظورم(به هم یا به هم دیگه ) بوده ولی ظاهرا اشتباه نوشتم
__________________________________________
دو ماه از نبودنش میگذشت.
تو ی این دوماه...تنها کسی که هیچوقت حتی یک دقیقه تنهاش نزاشت،باهاش حرف زد،خندوندش و نزاشت گریه کنه،
سوهیون بود!
تمام دوستاش وقتی فهمیدن که کات کرده حتی یه زنگ هم بهش نزدن!
انگار نه انگار بهش خیانت شده بود و به یه نفر نیاز داشت تا بهش تکیه کنه..به یه نفر که کنارش باشه!
یه نفر که بتونه باهاش درد و دل کنه ولی...هیچکس..هیچکس بجز اون!
وقتی که کات کرد،دوست دوران دبیرستانش سوهیون که برای تحصیل رفته بود آلمان تازه برگشته بود کره.
وقتی که به سوهیون همچیز رو تعریف کرد..سوهیون حتی یک دقیقه هم تنهاش نزاشت..همیشه بهش زنگ میزد،براش خرید میکرد،بهش پیام میداد،باهم میرفتن بیرون و...
کاری کرد نبود جونگ کوک حس نشه!
با اینکه تمام این کار هارو کرده بود،اما هنوز هم باهم دوستای صمیمی بودن نه چیزی بیشتر و نه کمتر.
نایون هیچ حسی به سوهیون نداشت..فقط و فقط اون رو دوست و همدم خودش میدید!
با اینکه سوهیون کاری کرده بود که نبود جونگ کوک کمتر و یا کلا حس نشه،ولی نایون یادش نمیرفت که جونگ کوک چجوری بهش خیانت کرده!
گاهی وقتا تو خلوت خودش..وقتی به نبود جونگ کوک فکر میکرد..وقتی فکر میکرد که باهاش بازی شده،از ته دل غصه میخورد و بغض میکرد..
چون هر وقت اسم جونگ کوک رو می آورد سوهیون میگفت:"آه نایون! واقا نمیخوای اون خیانتکار کثیف (دوستان عزیز بخدا فیکهه) رو فراموش کنی؟؟"
نایون دوست نداشت کسی راجع به جونگ کوک بد بگه...ته ته دلش..هنوزم دوسش داشت!
اون میدونست که جونگ کوک یه روزی بر میگرده..ولی اون روز، نایون چجوری باید رفتار میکرد؟!
میبخشیدش؟؟یانه؟؟
خودشم نمیدونست...ولی وقتی دو ماه گذشت با خودش گفت:"بیخیال..اون بر نمیگرده..باید فراموشش کنم!"
ولی شاید..اون روز نزدیک بود!
نایون:
با صدای اون ساعت لعنتی از خواب بیدار شدم..ساعتو خفه کردم..هوففف
یه روز دیگه!...احساس میکردم فضای خونه برام تنگه..نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواست خونه بمونم...از وقتی جونگ کوک رفته من خیلی خونه نمیمونم..سعی کردم فراموشش کنم ولی نشد..سوهیون نمیدونه و فکر میکنه من یادم رفته ولی...مگه میشه یادم بره؟؟
دلم نمیخواست بغض کنم و یا گریه کنم که روزم خراب شه..دلم نمیخواست بهش فکر کنم اون الان داره خوش میگذرونه من چرا باید غصشو بخورم؟!..لباسامو پوشیدم از خونه به قصد پیاده روی رفتم بیرون از خونه..هوا سرد بود ولی خوب بود..قبلش تصمیم گرفتم برم کافه ی بغل خونم تا یه کافی بخورم.
وارد کافه شدم...بوی چوب،گرمای بخاری و بوی قهوه باعث شد بود که این کافه بشه کافی مورد علاقم..ولی ایندفعه علاوه بر همه این بوهای همیشگی،بوی یه عطر آشنا هم میومد!
عطری که...عطری که...عاشقش بودم!
یه چیزی عجیب بود..وقتی داشتم میومدم کافه احساس نمیکردم که تنهام...انگار یه نفر پشت سرم بود و همین بوی آشنا میومد..الانم دقیقا همون حس رو داشتم...
سعی کردم اهمیت ندم یه کافی سفارش دادم..رفتم توی گوشیم...همیشه با جونگ کوک میومدم اینجا..آهی بیخیال قرار بود امروز بهش فکر نکنم...سرمو پایین انداخته بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که گارسون اومد...کافیم رو گذاشت جلوم همونطور که سرم پایین بود ازش تشکر کنم ولی..
فکر میکردم گارسون الان میره ولی...اومد جلوم نشست!
سرمو تا تعجب بردم بالا..اون گارسون نبود!
ادامه دارد...
به مناسبت صدتاییموننن
احساس نمیکنم خیلی قشنگ شده باشه ولی امیدوارم دوستش داشته باشید🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۱.۷k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط