Another world
part: 7
________________
توی ته دلم یه حس عجیبی داشتم یه نگرانیه خواص ولی حدس میزدم بخاطر فرارم از خونه بود
نشسته بودم داشتم وسایلم رو چک میکردم که احساس کردم کسی بهم نگاه میکنه
برگشتم اطرافم رو نگاه کردم که دیدم اون مردست
داشت با تلفن حرف میزد و بهم نگاه میکرد
بعد از چند دقیقه قطع کرد و اومد سمتم
£: ببین تا یک ساعت دیگه وسایلات حاضر باشن خودتم اماده باش میرین به سمت اسکله تا برین از کشور
+:کجا میرم؟
£:میری به ایتالیا
+: با کشتی؟
£:اره، اماده باش
همچیمو حاضر کردم و منتظر بودم تا بیاد
£:میا بیا بریم
+:اومدم
رفتیم توی حیاط دیدم یه پسره که روی گردنشو دستش تتو بود و یه استایل خز داشت تکیه داده بود به یه ماشین
£:چطوری یول؟
یول: خوبم، دختره اینه؟
£:اره، ببرش اسکله با کشتیه رویال سون بفرستتش ایتالیا پیش هویو
یول: اوکی، بپر بالا دختر جون
من رفتم تو ماشین و اون پسره چمدون رو گزاشت تو صندق، توی صندلی جلویی کنار راننده یه دختره دیگه ام بود که لباس بنفش بازی پوشیده بود و موهاش بلوند خر*ابی بود و کلی ارایش داشت
دختره: دختر کوچولو اسمت چیه؟
+:میا
دختره: اها، منم اِلیزا هستم، سنت برای این کارا کم نیست؟
+:چه کارایی؟
تا الیزا خواست جواب بده اون مرده که بهش یول میگفتن اومد نشست تو ماشین
یول: خب اماده این دخترا؟
الیزا: برو فقط، خسته شدم نمیشه تحملت کرد
یول: حیف که خود هان جون فرستادتت وگرنه بلایی به سرت میاوردم که بفهمه کی غیر قابل تحمله
بعد دیگه چیزی نگفتن که راه افتادیم تو جاده
بنظر راه طولانی میومد چون تا جایی که من اطلاع داشتم توی بوسان اسکله ای نیست(بچها مطمئن نیستما همینطوری برا فیک میگم)
کم کم چشمام سنگین شد و سرم رو گزاشتم رو شیشه و خوابیدم
___________
پارت قبل و بعد:
https://wisgoon.com/min.mare
________________
توی ته دلم یه حس عجیبی داشتم یه نگرانیه خواص ولی حدس میزدم بخاطر فرارم از خونه بود
نشسته بودم داشتم وسایلم رو چک میکردم که احساس کردم کسی بهم نگاه میکنه
برگشتم اطرافم رو نگاه کردم که دیدم اون مردست
داشت با تلفن حرف میزد و بهم نگاه میکرد
بعد از چند دقیقه قطع کرد و اومد سمتم
£: ببین تا یک ساعت دیگه وسایلات حاضر باشن خودتم اماده باش میرین به سمت اسکله تا برین از کشور
+:کجا میرم؟
£:میری به ایتالیا
+: با کشتی؟
£:اره، اماده باش
همچیمو حاضر کردم و منتظر بودم تا بیاد
£:میا بیا بریم
+:اومدم
رفتیم توی حیاط دیدم یه پسره که روی گردنشو دستش تتو بود و یه استایل خز داشت تکیه داده بود به یه ماشین
£:چطوری یول؟
یول: خوبم، دختره اینه؟
£:اره، ببرش اسکله با کشتیه رویال سون بفرستتش ایتالیا پیش هویو
یول: اوکی، بپر بالا دختر جون
من رفتم تو ماشین و اون پسره چمدون رو گزاشت تو صندق، توی صندلی جلویی کنار راننده یه دختره دیگه ام بود که لباس بنفش بازی پوشیده بود و موهاش بلوند خر*ابی بود و کلی ارایش داشت
دختره: دختر کوچولو اسمت چیه؟
+:میا
دختره: اها، منم اِلیزا هستم، سنت برای این کارا کم نیست؟
+:چه کارایی؟
تا الیزا خواست جواب بده اون مرده که بهش یول میگفتن اومد نشست تو ماشین
یول: خب اماده این دخترا؟
الیزا: برو فقط، خسته شدم نمیشه تحملت کرد
یول: حیف که خود هان جون فرستادتت وگرنه بلایی به سرت میاوردم که بفهمه کی غیر قابل تحمله
بعد دیگه چیزی نگفتن که راه افتادیم تو جاده
بنظر راه طولانی میومد چون تا جایی که من اطلاع داشتم توی بوسان اسکله ای نیست(بچها مطمئن نیستما همینطوری برا فیک میگم)
کم کم چشمام سنگین شد و سرم رو گزاشتم رو شیشه و خوابیدم
___________
پارت قبل و بعد:
https://wisgoon.com/min.mare
- ۳.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط