{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی یونگی

درخواستی یونگی
موضوع : اسلاید دوم

تکپارتی

از همون لحظه‌ای که در رو باز کردم و وارد خونه شدم، حس کردم هوا سنگینه. یونگی رو روی مبل دیدم که دست به سینه نشسته بود، با نگاهی که از دور هم می‌شد خشم و دلخوری رو ازش خوند.

صدای بسته شدن در که اومد، بلند شد.

ـ کجا بودی؟

صدای آرومش، دقیقاً همون‌قدر ترسناک بود که داد زدن می‌تونست باشه.

نگاش نکردم. کیفم رو روی میز گذاشتم.

ـ فقط بیرون بودم... با دوستام.

اخم کرد.

ـ ساعت چنده الان؟ چهار ساعت گذشته از وقتی گفتی "الان میام خونه".

سعی کردم بی‌اهمیت نشون بدم.

ـ خب یه‌کم طول کشید... چیز خاصی نیست.


ـ برای تو شاید.

صداش بلندتر شد.

ـ تو حتی یه پیام ندادی. من نگران بودم!

برگشتم سمتش.

ـ مگه بچه‌ام؟ نگران نباش! من خوبم، همیشه خوبم.

اون سکوت کرد.
فقط با دهن بسته سرش رو به نشونه‌ی ناامیدی تکون داد و رفت توی اتاق. صدای بسته شدن در اتاقش، مثل کوبیدن در یه دنیا توی صورتم بود.

اون شب حرفی نزدیم. نه اون اومد بیرون، نه من دنبالش رفتم.

و این سکوت... چند روز ادامه پیدا کرد.

هر روز می‌دیدمش، توی خونه، اما دیگه نه از اون لبخندهای نصفه‌ش خبری بود، نه شوخی‌هاش، نه نوازش‌هایی که بی‌هوا می‌اومد سمت صورتم.
فقط سکوت.
فقط رد شدن از کنار همدیگه.


دلم براش تنگ شده بود.
برای حرف زدن باهاش، برای دعواهای کوچیکمون، حتی برای غر زدن‌هاش وقتی قهوه‌شو دیر براش می‌بردم.

تا اون شب... شبی که همه‌چی عوض شد.


***


ساعت حدود ۱۰ شب بود.

من با یه کتاب نشسته بودم کنار پنجره، در حالی که بارون مثل دیوونه‌ها می‌کوبید به شیشه.
رعد و برق، یکی بعد از اون یکی، آسمون رو روشن می‌کرد. برق چند بار قطع و وصل شد. قلبم داشت از ترس می‌کوبید. همیشه از رعد و برق می‌ترسیدم. یه ترس کودکانه که هیچ‌وقت تموم نشد.

توی تاریکی خونه، با صدای تیک‌تیک قطره‌های بارون، صدای در آپارتمان اومد. کسی داشت قفل رو باز می‌کرد. برق یه لحظه برگشت، و بعد دوباره قطع شد.

در باز شد.

و یونگی، خیسِ خیس، با موهایی که چسبیده بودن به صورتش، با یه نگاه نگران، ایستاده بود جلوی در.

ـ اومدم؟!

سریع بلند شدم.

ـ چرا اومدی؟ بارونه! همه‌جا سیل گرفته!

نزدیکم شد.

ـ نمی‌تونستم بذارم تو تنها باشی. می‌دونم از رعد و برق می‌ترسی.

نگاهش کردم. چشماش... همون چشمای همیشه بود.
پر از آرامش.
پر از همه چیزایی که این چند روز ازم گرفته شده بود.

ـ ولی ما هنوز...

حرفمو قطع کرد.

ـ من هنوز ناراحتم. ولی دلم بیشتر از اون ناراحتی، برات تنگ شده.

ادامه در کامنت ...
دیدگاه ها (۱۴)

پارت ۱ #پشت غرورتلندن.صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون ...

ᴘᴀʀᴛ ۲۹ | یه اتفاق کوچک، یه حس بزرگاز اون روز به بعد...آرا ک...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

____[The Forbidden Crossing]____

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

پارت هفتیونگی تلفن رو قطع کرد من میترسم رفتم توی حیاط نشستم ...

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط