آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
prt8
ویوی جونگکوک
تا وقتی به خونه رسیدیم، حتی یه کلمه هم حرف نزدم.
تماس پدرم...
بعد از چند ماه دوباره زنگ زده بود.
وقتی اسمش روی صفحه گوشی ظاهر شد، فقط یه حس داشتم...
«دوباره دردسر...»
ماشین رو داخل پارکینگ پارک کردم.
ا. ت آروم گفت:
ا. ت: رسیدیم؟
جونگکوک: آره.
کیسههای خرید رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که گوشی دوباره لرزید.
همون اسم...
پدر
این بار جواب دادم.
جونگکوک: چیه؟
صدای مرد از اون طرف خط کاملاً جدی بود.
پدر: امشب برگرد خونه.
جونگکوک: کاری ندارم.
پدر: گفتم برگرد.
جونگکوک: اگه فقط برای دستور دادنه، قطع میکنم.
چند ثانیه سکوت شد.
پدر: موضوع شرکت نیست...
موضوع مادرتـه.
...
قلبم یه لحظه ایستاد.
جونگکوک: مامان چی شده؟
پدر: خودت بیا.
تماس قطع شد.
گوشی هنوز توی دستم بود.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
---
ویوی ا. ت
از دور نگاهش میکردم.
از وقتی جواب اون تماس رو داد...
چهرهش کاملاً عوض شده بود.
اون لبخند آروم همیشگی دیگه نبود.
صورتش سرد شده بود.
چند لحظه بعد اومد سمتم.
ا. ت: اتفاقی افتاده؟
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
انگار نمیدونست جواب بده یا نه.
جونگکوک: باید برم.
ا. ت: الان؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: چیزی شده؟
جونگکوک: فقط یه کار خانوادگیه.
میدونستم...
دروغ میگه.
از توی چشمهاش معلوم بود.
ولی اصرار نکردم.
...
وارد خونه شدیم.
کیسههای خرید رو روی کابینت گذاشت.
کلید ماشین رو برداشت.
جونگکوک: احتمالاً دیر برگردم.
ا. ت: باشه...
جونگکوک: در رو هم برای کسی باز نکن.
ا. ت: مگه قراره کسی بیاد؟
جونگکوک یه لحظه مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
جونگکوک: فقط... احتیاط کن.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از خونه رفت.
صدای بسته شدن در...
تمام خونه رو ساکت کرد.
---
ویوی ا. ت
برای اولین بار...
توی اون آپارتمان بزرگ، تنها مونده بودم.
تلویزیون رو روشن کردم.
حواسم نبود چی پخش میشد.
فقط نمیخواستم سکوت خونه رو بشنوم.
چند دقیقه بعد...
صدای رعد، کل ساختمون رو لرزوند.
بعد...
تق!
برق رفت.
همه جا تاریک شد.
نفسم بند اومد.
نه...
لطفاً نه...
از بچگی از تاریکی میترسیدم.
با عجله چراغ قوه گوشی رو روشن کردم.
اما همون لحظه...
تق... تق... تق...
صدای ضربه به در خونه اومد.
خشکم زد.
جونگکوک که کلید داشت...
پس کی بود؟
ضربه دوباره تکرار شد.
بلندتر...
تق... تق... تق...
قلبم انقدر محکم میزد که صدای نفس خودم رو هم نمیشنیدم.
آروم به سمت چشمی در رفتم.
دستم میلرزید.
هنوز جرئت نکرده بودم بیرون رو نگاه کنم...
ادامه
prt8
ویوی جونگکوک
تا وقتی به خونه رسیدیم، حتی یه کلمه هم حرف نزدم.
تماس پدرم...
بعد از چند ماه دوباره زنگ زده بود.
وقتی اسمش روی صفحه گوشی ظاهر شد، فقط یه حس داشتم...
«دوباره دردسر...»
ماشین رو داخل پارکینگ پارک کردم.
ا. ت آروم گفت:
ا. ت: رسیدیم؟
جونگکوک: آره.
کیسههای خرید رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که گوشی دوباره لرزید.
همون اسم...
پدر
این بار جواب دادم.
جونگکوک: چیه؟
صدای مرد از اون طرف خط کاملاً جدی بود.
پدر: امشب برگرد خونه.
جونگکوک: کاری ندارم.
پدر: گفتم برگرد.
جونگکوک: اگه فقط برای دستور دادنه، قطع میکنم.
چند ثانیه سکوت شد.
پدر: موضوع شرکت نیست...
موضوع مادرتـه.
...
قلبم یه لحظه ایستاد.
جونگکوک: مامان چی شده؟
پدر: خودت بیا.
تماس قطع شد.
گوشی هنوز توی دستم بود.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
---
ویوی ا. ت
از دور نگاهش میکردم.
از وقتی جواب اون تماس رو داد...
چهرهش کاملاً عوض شده بود.
اون لبخند آروم همیشگی دیگه نبود.
صورتش سرد شده بود.
چند لحظه بعد اومد سمتم.
ا. ت: اتفاقی افتاده؟
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
انگار نمیدونست جواب بده یا نه.
جونگکوک: باید برم.
ا. ت: الان؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: چیزی شده؟
جونگکوک: فقط یه کار خانوادگیه.
میدونستم...
دروغ میگه.
از توی چشمهاش معلوم بود.
ولی اصرار نکردم.
...
وارد خونه شدیم.
کیسههای خرید رو روی کابینت گذاشت.
کلید ماشین رو برداشت.
جونگکوک: احتمالاً دیر برگردم.
ا. ت: باشه...
جونگکوک: در رو هم برای کسی باز نکن.
ا. ت: مگه قراره کسی بیاد؟
جونگکوک یه لحظه مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
جونگکوک: فقط... احتیاط کن.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از خونه رفت.
صدای بسته شدن در...
تمام خونه رو ساکت کرد.
---
ویوی ا. ت
برای اولین بار...
توی اون آپارتمان بزرگ، تنها مونده بودم.
تلویزیون رو روشن کردم.
حواسم نبود چی پخش میشد.
فقط نمیخواستم سکوت خونه رو بشنوم.
چند دقیقه بعد...
صدای رعد، کل ساختمون رو لرزوند.
بعد...
تق!
برق رفت.
همه جا تاریک شد.
نفسم بند اومد.
نه...
لطفاً نه...
از بچگی از تاریکی میترسیدم.
با عجله چراغ قوه گوشی رو روشن کردم.
اما همون لحظه...
تق... تق... تق...
صدای ضربه به در خونه اومد.
خشکم زد.
جونگکوک که کلید داشت...
پس کی بود؟
ضربه دوباره تکرار شد.
بلندتر...
تق... تق... تق...
قلبم انقدر محکم میزد که صدای نفس خودم رو هم نمیشنیدم.
آروم به سمت چشمی در رفتم.
دستم میلرزید.
هنوز جرئت نکرده بودم بیرون رو نگاه کنم...
ادامه
- ۶۸۸
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط