پارت ۲ (در عمق نگاه تو)
پارت ۲ (در عمق نگاه تو)
صدای منظم دستگاه های پزشکی نخستین نشانه های بازگشتش به هوشیاری بودند.
چشمانش را به سختی گشود،پرتوهای نور از پنجره به آرامی در اتاق پخش میشدند، درد در تمام بدنش موج میزند؛سنگینی سرش اجازه نمیداد که افکارش را جمع کند، هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر به یاد می آورد که چگونه سر از اینجا در آورده است. چشمانش را در اتاق سفید و ساکتی چرخاند؛ و کسی را دید که درحال آماده کردن سرم است. او درحال حاضر پرستار بود که متوجه نگاه های سردش شد و رو برگرداند و با شگفتی از او پرسید:" بیدار شدید آقای کاتسوکی ؟ این خیلی خوبه"
(باکوگو = +)(پرستار=*)
+:"من کجام؟"
*:"بیمارستان"
+:" کی منو اینجا آورد؟"
حرفش تمام نشده بود، که دری باز شد و چهره ای دیده شد. صورتی از تعجب و نگرانی تقدیم نگاه های کاتسوکی کرد،با عجله خود را به بالینش رساند،دستش را گرفت. سایه ای بر صورتش افکندیده شده بود و با همان حالت گفت:"چرا انقد دیشب نوشیدی؟"
کاتسوکی پاسخی برای سوالش نداشت،اما غروری که داشت مانع او میشد پس با تندی دستش را پس زد
+:"برای چی دیشب اومدی و کمکم کردی؟"
با شنیده شدن حرف های تلخش، بغض گلویش را فشرد. و چشمانش از اشک پر شد ( ایزوکو= -)
-:"منظورت چیه؟ ممکن بود آسیب ببینی"
کاتسوکی او را اینگونه ندیده بود؛ در عمق کلماتش چه چیزی نهفته بود؟
صدایش را به طور ناخواسته بلند کرد و گفت:"آسیب ببینم به تو هیچ ربطی نداره ایزوکو"
-:"این بود تشکر کردنت؟"
+:"خیلی احمقی"
......
حرفی دیگر شنیده نشد، او از اتاق خارج شده بود. کوله اش را بر تن کرد و از محوطه بیمارستان خارج شد،و از پنجره باکوگو نظاره گر رفتنش بود
پرستار سرم را وصل کرد، میانه در بود که کاتسوکی اورا صدا زد
+:"کِی مرخص میشم؟"
*:"احتمالا عصر"
+:"خوبه ممنون"
پرستار او را تنها گذاشت، سکوت حکم فرما شد اما ذهن او شلوغ و پر از صدا بود
< چطور تونستم اون حرفا رو بهش بزنم؟ اون فقط... نگرانم بود اثرات مستیم از بین نرفته، رفتارم درست نبود، ای احمق>
قدم هایش را یکی به یکی تند تر برمیداشت، عجله داشت؟ دیر شده بود؟ نه آرام قرار نداشت،سرعتش را بیشتر کرد، حرف های او برایش غیر قابل باور بود.
<چرا داره اینکارو انجام میده؟ گذشته رو فراموش نمیکنه، نه!>
به خانه اش رسید؛ خانه اش دیگر آن رایحه شیرین گذشته را نداشت، در ورودی را باز کرد، فضا تاریک و سرد بود
دیگر حرفی در آن خانه وجود نداشت،لبخند و خنده ای وجود نداشت، نگرانی نداشت، بوی غذایی که اورا هر دم صبح بیدار میکرد وجود نداشت،
فقط یک چیز داشت، خاطراتی که در قلبش حک شده بود. مادرش دیگر در کنارش نبود، در زیر خاک آرام خوابیده بود
به سمت آشپرخانه رفت، در یخچال را باز کرد و یک ساندویچ از قبل آماده شده برداشت، روی مبل نشست شروع به خوردن کرد
خیلی وقت بود که مزه غذاهای مادرش را از یاد برده بود، مادرش تنها کسی بود که از تمام نا امنی های دنیا به او پناه میبرد، دلش برای آغوش گرمش تنگ شده بود
-:"دلم برات خیلی تنگ شده مامان"
اشک ها سرازیر میشوند، نمیتوانست جلویشان را بگیرد
__________پایان
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
صدای منظم دستگاه های پزشکی نخستین نشانه های بازگشتش به هوشیاری بودند.
چشمانش را به سختی گشود،پرتوهای نور از پنجره به آرامی در اتاق پخش میشدند، درد در تمام بدنش موج میزند؛سنگینی سرش اجازه نمیداد که افکارش را جمع کند، هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر به یاد می آورد که چگونه سر از اینجا در آورده است. چشمانش را در اتاق سفید و ساکتی چرخاند؛ و کسی را دید که درحال آماده کردن سرم است. او درحال حاضر پرستار بود که متوجه نگاه های سردش شد و رو برگرداند و با شگفتی از او پرسید:" بیدار شدید آقای کاتسوکی ؟ این خیلی خوبه"
(باکوگو = +)(پرستار=*)
+:"من کجام؟"
*:"بیمارستان"
+:" کی منو اینجا آورد؟"
حرفش تمام نشده بود، که دری باز شد و چهره ای دیده شد. صورتی از تعجب و نگرانی تقدیم نگاه های کاتسوکی کرد،با عجله خود را به بالینش رساند،دستش را گرفت. سایه ای بر صورتش افکندیده شده بود و با همان حالت گفت:"چرا انقد دیشب نوشیدی؟"
کاتسوکی پاسخی برای سوالش نداشت،اما غروری که داشت مانع او میشد پس با تندی دستش را پس زد
+:"برای چی دیشب اومدی و کمکم کردی؟"
با شنیده شدن حرف های تلخش، بغض گلویش را فشرد. و چشمانش از اشک پر شد ( ایزوکو= -)
-:"منظورت چیه؟ ممکن بود آسیب ببینی"
کاتسوکی او را اینگونه ندیده بود؛ در عمق کلماتش چه چیزی نهفته بود؟
صدایش را به طور ناخواسته بلند کرد و گفت:"آسیب ببینم به تو هیچ ربطی نداره ایزوکو"
-:"این بود تشکر کردنت؟"
+:"خیلی احمقی"
......
حرفی دیگر شنیده نشد، او از اتاق خارج شده بود. کوله اش را بر تن کرد و از محوطه بیمارستان خارج شد،و از پنجره باکوگو نظاره گر رفتنش بود
پرستار سرم را وصل کرد، میانه در بود که کاتسوکی اورا صدا زد
+:"کِی مرخص میشم؟"
*:"احتمالا عصر"
+:"خوبه ممنون"
پرستار او را تنها گذاشت، سکوت حکم فرما شد اما ذهن او شلوغ و پر از صدا بود
< چطور تونستم اون حرفا رو بهش بزنم؟ اون فقط... نگرانم بود اثرات مستیم از بین نرفته، رفتارم درست نبود، ای احمق>
قدم هایش را یکی به یکی تند تر برمیداشت، عجله داشت؟ دیر شده بود؟ نه آرام قرار نداشت،سرعتش را بیشتر کرد، حرف های او برایش غیر قابل باور بود.
<چرا داره اینکارو انجام میده؟ گذشته رو فراموش نمیکنه، نه!>
به خانه اش رسید؛ خانه اش دیگر آن رایحه شیرین گذشته را نداشت، در ورودی را باز کرد، فضا تاریک و سرد بود
دیگر حرفی در آن خانه وجود نداشت،لبخند و خنده ای وجود نداشت، نگرانی نداشت، بوی غذایی که اورا هر دم صبح بیدار میکرد وجود نداشت،
فقط یک چیز داشت، خاطراتی که در قلبش حک شده بود. مادرش دیگر در کنارش نبود، در زیر خاک آرام خوابیده بود
به سمت آشپرخانه رفت، در یخچال را باز کرد و یک ساندویچ از قبل آماده شده برداشت، روی مبل نشست شروع به خوردن کرد
خیلی وقت بود که مزه غذاهای مادرش را از یاد برده بود، مادرش تنها کسی بود که از تمام نا امنی های دنیا به او پناه میبرد، دلش برای آغوش گرمش تنگ شده بود
-:"دلم برات خیلی تنگ شده مامان"
اشک ها سرازیر میشوند، نمیتوانست جلویشان را بگیرد
__________پایان
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۸۱۶
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط