🌿 پستهای ویژه 🌿
🌿 پستهای ویژه 🌿
🌿 در ژرفای درد، نوری پنهان است 🌿✨
فصل دوم — بخش ۳۸:
🌿 قصه بچه بسیجی… 🌿
یه روزی، رو زگاری
دو تا بچه بسیجی
نمیدونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی
نعره کشید و گفت:
«چرا میخوای ماسکتو رو صورت بذاری… بذار که من بپرم، تو دو تا دختر داری!»
ولی دیگری آرام گفت:
«تو رو به جون امام… حرف منو قبول کن، نگو ماسک رو نمیخوام.»
زیر گریه زد و گفت:
«اسم امامو نبر… ماسکو رو صورت بذار… آبرو ما رو بخر!»
لحظههای آخر پر از بغض و ایمان است.
وقتی رفیقش رفت، گفت:
«یادم تو را فراموش نمیکنم، برادر!»
🌟 این روایت یادآور رشادت، ایثار و انسانیت در جنگ است:
وفاداری به دوستان و آرمانها، حتی در سختترین لحظات،
احترام به ارزشها و یاد شهدا،
و اینکه هر لحظه زندگی، فرصتی برای یادآوری و عمل به آموزههای انسانی است.
✨ ما امروز میتوانیم با پاسداشت این خاطرهها و یادگیری از ایثار آنها، زندگیمان را معنویتر و پرمعناتر کنیم.
---
✍ به قلم بهرام محمدی
@Dispellingignorance
#دفع_جهل #قصه_بچه_بسیجی #یاد_شهدا #ایثار #زندگی_معنوی #نور_در_دل_درد #فصل_دوم #بخش_۳۸
🌿 در ژرفای درد، نوری پنهان است 🌿✨
فصل دوم — بخش ۳۸:
🌿 قصه بچه بسیجی… 🌿
یه روزی، رو زگاری
دو تا بچه بسیجی
نمیدونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی
نعره کشید و گفت:
«چرا میخوای ماسکتو رو صورت بذاری… بذار که من بپرم، تو دو تا دختر داری!»
ولی دیگری آرام گفت:
«تو رو به جون امام… حرف منو قبول کن، نگو ماسک رو نمیخوام.»
زیر گریه زد و گفت:
«اسم امامو نبر… ماسکو رو صورت بذار… آبرو ما رو بخر!»
لحظههای آخر پر از بغض و ایمان است.
وقتی رفیقش رفت، گفت:
«یادم تو را فراموش نمیکنم، برادر!»
🌟 این روایت یادآور رشادت، ایثار و انسانیت در جنگ است:
وفاداری به دوستان و آرمانها، حتی در سختترین لحظات،
احترام به ارزشها و یاد شهدا،
و اینکه هر لحظه زندگی، فرصتی برای یادآوری و عمل به آموزههای انسانی است.
✨ ما امروز میتوانیم با پاسداشت این خاطرهها و یادگیری از ایثار آنها، زندگیمان را معنویتر و پرمعناتر کنیم.
---
✍ به قلم بهرام محمدی
@Dispellingignorance
#دفع_جهل #قصه_بچه_بسیجی #یاد_شهدا #ایثار #زندگی_معنوی #نور_در_دل_درد #فصل_دوم #بخش_۳۸
- ۱.۱k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط