{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰

پارت ۱۰
بعد از رفتن سوفیا، خونه دوباره ساکت شد.
داشتم لیوان‌ها رو جمع می‌کردم که صدای در اومد.
ـ کیه؟
در رو باز کردم.
تهیونگ بود.
ـ باز تو؟
ـ یه چیزی می‌خواستم بگم.
ـ چی؟
دست به سینه ایستاد.
ـ بابت قبل... شاید یکم زیادی گیر دادم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو عذرخواهی کردی؟
ـ آره، تعجب نکن.
خنده‌ام گرفت.
ـ باشه، قبول.
ـ خوبه.
خواست برگرده که گفتم:
ـ تهیونگ؟
برگشت.
ـ هوم؟
ـ تو چرا این چند وقت انقدر به صداهای خونه‌ی من توجه می‌کنی؟
چند لحظه مکث کرد.
ـ چون دیوارها نازکن.
ـ فقط همین؟
ـ آره.
با شک نگاهش کردم.
ـ مطمئنی؟
لبخند زد.
ـ صددرصد.
همون لحظه صدای پیام گوشی‌ام اومد.
گوشی رو برداشتم و با دیدن پیام، لبخند زدم.
تهیونگ ناخودآگاه پرسید:
ـ کیه؟
ـ یکی از فامیل‌هام.
ـ آهان.
ـ چرا؟
ـ هیچی.
پیام بعدی رو خوندم و خندیدم.
تهیونگ چند ثانیه نگام کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی، پسرخاله‌مه.
ـ پسرخاله‌ت؟
ـ آره.
ـ آهان.
دوباره همون «آهان» همیشگی.
با خنده گفتم:
ـ تو چرا هر وقت چیزی می‌گم می‌گی آهان؟
ـ چون نمی‌دونم چی بگم.
ـ خیلی عجیبی.
ـ خودت عجیبی.
ـ من؟!
ـ آره.
ـ باشه، برو دیگه.
خندید و رفت.
در رو بستم.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۷)

پارت ۱۱ روز بعد، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.پسرخاله‌ام...

پارت ۱۲صدای خنده‌ی لینا و جین‌وو هنوز از طبقه پایین می‌اومد....

پارت ۹ تهیونگ هنوز چند پله بیشتر بالا نرفته بود که صدای خنده...

پارت ۸ فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.قرار ...

پارت ۷ ساعت نزدیک ده شب بود که از ماشین پیاده شدم.بعد از چند...

پارت ۳۳ صبح روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ هم هم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط