یونا هنوز لبخند آرامشبخشش را داشت که شوگا جلو رفت
یونا هنوز لبخند آرامشبخشش را داشت که شوگا جلو رفت.
بیصدا، دستش را کمی نزدیک کرد و گونهی یونا را بوسید.
یونا کمی جا خورد و چشمهایش گرد شد، اما لبخندش محو نشد.
شوگا با همان لحن آرام و کمی بازیگوشانه گفت:
«اینم از جایزه واقعی.»
یونا سرخ شد، اما چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و حس کرد که این لحظه، لحظهای خاص و صمیمانه است.
فضای آشپزخانه پر شد از آرامش و شادی کوچکی که بینشان ایجاد شده بود،
و یونا فهمید که گاهی، سادهترین چیزها هم میتوانند بهترین جایزه باشند.
بیصدا، دستش را کمی نزدیک کرد و گونهی یونا را بوسید.
یونا کمی جا خورد و چشمهایش گرد شد، اما لبخندش محو نشد.
شوگا با همان لحن آرام و کمی بازیگوشانه گفت:
«اینم از جایزه واقعی.»
یونا سرخ شد، اما چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و حس کرد که این لحظه، لحظهای خاص و صمیمانه است.
فضای آشپزخانه پر شد از آرامش و شادی کوچکی که بینشان ایجاد شده بود،
و یونا فهمید که گاهی، سادهترین چیزها هم میتوانند بهترین جایزه باشند.
- ۱۸۰
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط