{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲ به معنای واقعی این پارت زیادی طولانیه

پارت ۲ به معنای واقعی این پارت زیادی طولانیه

این همون ماموریتی هست که زابوزا و هاکو توش بودن و فقط داستان رو یکم تغیر دادم

ناروتو : هوا سرد شده بود یکدفعه جلومون چند تا اینه یخی سبز شد . ساسکه گفت همه و خورد و خاکشیر میکنه ولی ظاهرا خودش خورد و خاکشیر شد . بعد هاکو ظاهر شد و شروع به پرتاب سوزن ها کرد . کاکاشی سنسه که با شارینگان میدید و جاخالی میداد این وسط شارینگان ساسکه هم فعال شد و منم تو دفاع عالی بودم ولی ساکورا پشت ما سه نفر پنهان شده بود (میدونم ساکورا اینطوری نیست ولی یه فیکهههه) و وقتی هواسم پرت ساکورا شد زابوزا به قلبم ضربه زد البته قلبم درد نیومد نمیدونم چرا؛ بعد کلی دفاع و جاخالی دادن همه بیهوش شدن چشمای منم تار میدید کم کم روی زانو هام افتادم هاکو یکچیزی گفت که شنیدنش برام سخت بود . که یکدفعه صدایی شنیدم که صدام کرد و گفت بزار کمکت کنم ، پرسیدم کی هستی ؟ که برگشت و با یک روباه که نه تا دم داشت روبرو شدم و دوباره سوالمو تکرار کردم
کوراما🦊:سوال ها باشه برای بعد، بچه کمک میخوایی یا نه؟
من گفتم :معلومه که کمک میخوام ولی بعدش باید بهم بگی که کی هستی و تو بدن من چیکار میکنی
و ناروتو میره رو حالت کیوبی . همه بهوش امدن و کاکاشی از ناروتو پرسید که چه اتفاقی افتاده و ناروتو داستان رو گفت . ساکورا دندونهاشو روی هم کشید و گفت این دختره لوس اخرش همچیو به اسم خودش کرد .... ساسکه از خود بی خود ناروتو رو بغل کرد و پیشونیشو بوسید 🤩 ساکورا هم سر این ماجرا داغ کرده بود و کاکاشی هم مثل همیشه حواسش نبود و ساسکه و ناروتو هم قرمز شده بودن...
تو راه برگشت هیچکس چیزی نگفت وساکورا تو دلش هی به ناروتو ف&ح$ش میداد و ساسکه از حسش به ناروتو رو تازه فهمیده بود و ناروتو به اون حرکت ساسکه و کیوبی فکر میکرد کاکاشی هم کتاب میخوند. که ناروتو یهو قلبش تیر کشید و روی دست هاش افتاد و همه بجز ساکورا نگرانش شدن و ناروتو بلند شد و گفت چیزی نیست فقط زیادی خستم.همه سالم به ورودی کونوها رسیدم ولی ناروتو حالش بد بود و چشماش تار میدید و قلبش تیرمیکشید ؛ یهو ناروتو سرفه کرد و وقتی سرشو بلند کرد کف زمین پر خون شده بود و کاکاشی سریع ناروتو رو بلند کرد و برد بیمارستان.
ساسکه😎 چرا؟ چرا یکدفعه حالش بد شد؟ تو زمانی که بیهوش بودیم چیشد ؟ یعنی اتفاقی افتاده و به ما نمیگه؟( و هزار تا سوال دیگه )


پایان این پارت دستم شکست

نکته ی این قسمت :
۱ هاکو و زابوزا مردن و اونا از هیچکس دستور نمیگرفتن
دیدگاه ها (۵)

از این به بعد هروقت این علامتا رو دیدید یعنی این از زبون همو...

سلام من بعد از مدت ها برگشتم به ویسگون و گومن که این همه مدت...

پارت ۱ ویو ناروتو:ساعت ۶ صبح بود، از جام بلند شدم و اتاق رو ...

شروع فن فیک ناروت که ناروتو دختره و شیپش ساسکه

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط