{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امن ترین خطر

امن ترین خطر
ادامه پارت ۲۳

آیلین کنار پنجره ایستاده بود و فنجان چای گرمی را بین دست‌هایش نگه داشته بود.

برای اولین بار بعد از سال‌ها…

سکوت خانه ترسناک نبود.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

« چرا بیدار شدی این وقت شب ؟»

آیلین برگشت.

جونکوک با موهای خیس و لباس راحتی وارد آشپزخانه شد.

دیگر خبری از کت‌های مشکی،
اسلحه،
یا آن نگاه سرد همیشگی نبود.

فقط خودش بود.

واقعی‌تر از همیشه.

آیلین لبخند کمرنگی زد.

«بارون نمی‌ذاشت بخوابم.»

جونکوک کنار او ایستاد و به بیرون نگاه کرد.

هوای خاکستری،
بوی باران،
و آرامشی که زمانی برای هر دویشان غیرممکن به نظر می‌رسید.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

اما این سکوت…
سنگین نبود.

آرام بود.

جونکوک آرام گفت:
« ببینم امروز دوباره کابوس دیدی؟»

آیلین لحظه‌ای ساکت ماند.

بعد خیلی آرام سر تکان داد.

«کمتر شده.»

نگاه جونکوک پایین افتاد.

هنوز هم وقتی فکر می‌کرد باعث درد کشیدن او شده، چیزی درونش فشرده می‌شد.

آیلین متوجه نگاهش شد.

فنجانش را روی میز گذاشت و آرام نزدیک‌تر رفت دست رو روی شونه های جونگ کوک گذاشت .

«هی.»

جونکوک سر بلند کرد.

آیلین دستش را گرفت.

«تموم شده.»

صدایش آرام بود…
اما مطمئن.

چشم‌های جونکوک چند ثانیه روی صورتش ماند.

انگار هنوز باورش نمی‌شد کسی بعد از فهمیدن تمام حقیقت‌ها،
باز هم کنارش مانده باشد.

او آرام گفت:
«من هنوزم بعضی وقتا فکر می‌کنم لیاقت این آرامشو ندارم.»

آیلین بدون مکث جواب داد:

«ولی من دارم انتخابت می‌کنم.»

قلب جونکوک برای لحظه‌ای سنگین شد.

این جمله…
برای مردی که تمام عمرش فقط جنگیده بود،
بیشتر از هر چیز دیگری معنا داشت.

او دست آیلین را آرام بوسید.

«قول داده بودم ازت محافظت کنم.»

آیلین لبخند زد.

«و کردی.»

صدای باران بیشتر شد.

جونکوک پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

هیچ عجله‌ای نبود.

هیچ خطری پشت در منتظرشان نبود.

فقط دو آدم زخمی…
که بالاخره جایی برای نفس کشیدن پیدا کرده بودند.

چند دقیقه بعد آیلین با خنده آرامی گفت:
«می‌دونی عجیب‌ترین بخشش چیه؟»

«چی؟»

«اینکه الان بزرگ‌ترین دغدغه‌مون ااینه صبحانه چی بخوریم.»

جونکوک خیلی کوتاه خندید.

خنده‌ای واقعی…
که آیلین هنوز هم هر بار شنیدنش را دوست داشت.

«تو مگه اشپزی بلدی ؟»

آیلین با اعتراض نگاهش کرد.

«دفعه قبل نزدیک بود آشپزخونه رو آتیش بزنی.»

«اون فقط یه بار بود.»

«سه بار بود.»

جونکوک این بار واضح‌تر خندید.

و آیلین فهمید…

شاید زخم‌ها هیچ‌وقت کاملاً ناپدید نشوند،
اما می‌شود با وجودشان زندگی کرد.

کنار کسی که باعث می‌شود دوباره دلت بخواهد فردا را ببینی.

آیلین آرام سرش را روی شانه جونکوک گذاشت.

بیرون،
باران همچنان می‌بارید.

اما داخل آن خانه کوچک…

همه چیز بالاخره آرام شده بود.

پایان
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
خب اینم از این فیک نظرتون رو حتما بگید
این فیک درخواستی بود
و منم اینو به قلم خودم نوشتم
امیدوارم دوستش داشته باشین
خیلی دوستون دارم منتظر درخواستی بعدی باشید
دیدگاه ها (۶)

امن ترین خطرپارت ۲۳ پارت اخر «جایی که بالاخره آرام شد» شش ما...

امن ترین خطرپارت ۲۲«پایان یک بازی» صدای گلوله در تمام تونل پ...

« امن ترین خطر »پارت : ۸ فضای سالن سنگین شده بود. هیچ‌کس حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط