{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدی از شوق تو امشب چه بارانی گرفت

آمدی از شوق تو امشب چه بارانی گرفت
شاخه خشک دلم لرزید و تن جانی گرفت

از طنین خنده ات گلهای احساسم شکفت
برق چشمت آتشی شد خرمنم آنی گرفت

زردی پاییز رخسارم به گلگونی نشست
طفل بیمار دلم خندید و درمانی گرفت

تا تو برگردی غباری آسمان را تیره کرد
آمدی خورشید من غمبار پایانی گرفت

در نبودت بلبلان خاموش و گل پژمرده شد
آمدی یاس کنار پنجره جانی گرفت

ای گل گلدان من عطر وجودت ماندگار
از هوای بودنت این خانه سامانی گرفت
دیدگاه ها (۲)

روزها نیلوفر و شبها تو شب بو میشویمثل گلهای بهاری بس که خوشب...

تمامِ شهر را هم که قدم بزنمباز به بازوهایت محتاجمبه یک بغلت ...

نشسته ای به قلبِ من، خیالِ پا شدن مکنتو جفتِ خوب قلبمی ، فکر...

دلـم"بهــانه ی "تـــو" را دارد!تــــو می دانــی بهانه چیست؟!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط