{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز این شعر را می خوانی ،

یک روز این شعر را می خوانی ،

و در بند آخرش ،

مردی را می بینی ،

که تو را عجیب دوست داشته . . . . !

پشیمانم . . . .

مثل یک زندانی ،

که برایش حبس ابد بریده اند . . . .

مثل شاعری که مجبور است ،

همه عمر به سقف این شعر زل بزند . . . .

و یادش بیاید که ،

جز فکر کردن به تو ،

کاری ندارد . . . .
دیدگاه ها (۴)

قرن ها بعد ،نواده ای از تو ،در جایی ،به نواده ای از من بر می...

خانم . . . !اجازه هست که در قصّه ای جدید ،تصمیمتان عوض شود ،...

مـرا بـبـخش خـوب ِ من . . . .که هـنـوز ،از دلتنگیت نمرده ام ...

"یادِ تــو"گاهی مسکنی ست که از نبودشبند بندِ تنمضجه میزنند

عشق ادایی{پارت ۷}

یکسال سال گذشت ، عمر کمی نیست !برای تو که دیگر نخواهم نوشت ،...

هم اتاقی قدمی - پارت - ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط