{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ه بابا مخواست بره مسافرت

يه بابايي مىخواست بره مسافرت
ويه دختر مجردم داشت باخودش گفت دخترم رومیبرم نزد امین مردم شهر. ومیرم مسافرت
وبر میگردم
دخترشو برد پیش شیخ وماجرا را براش توضیح داد
وشیخ هم قبول کرد .و خودش رفت
شب شد ودختر دید
شیخ. بستر دختر و بغل بستر خودش اماده کرده
وخواست بخوابه...
دختر بازحمت تونست ازدست شیخ فرار کنه
هوا خیلی سرد بود
دختر بعد ازفرار هیچ لباس گرمی به تن نداشت
توی راه دید یه عده ادم دوره اتیش جمع شدن
ودارن مشروب میخورن ومست کردن
با خودش. گفت اون که شیخ بود میخواست. باهام اون کارو بکنه
اینا که مست هستن جای خود داره
یکی از مست ها دختر رو دیدو به دوستاش گفت سرتون به کار خودتون باشه
توی همین صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میفته رو زمین
یکی از مست ها میره دختره رو بغل میکنه میاره کنار اتیش تاگرم شه
یه کم بعد دختره به هوش میاد
ومیبینه که سالم وگرم است
واونا دارن کار خودشون و میکنن
اونجا بود که میگه یه پیکم واسه من بریزومیخوره واین شعر رو میگه
اگر حاکم این شهر شدم
چون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
تا كه نگویند مستان زخدا بی خبرند....
دیدگاه ها (۲)

.....

!!!!!

من خدا را دارم

...

رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹¹فردا صبح آنیا با تمام توان ...

رمان غریبه کوچولو

#چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Jeon_rina #jeon_victor #PART_1...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط