رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹¹
فردا صبح آنیا با تمام توان به سمت بکی میدوئه
آنیا یک ضربه محکم به پشت بکی میزنه
بکی: اخخخخخ آنیا چته؟ از دنده چپ بلند شدی؟
آنیا: این برای اینکه دیشب منو مست کردی
و یکدونه دیگه میزنه
آنیا: اینم برای اینکه منو دادی دست دامیان
بکی: هی آروم باش مگه چکار کردی؟
آنیا: مگه چکار کردم ؟ خدای من بدترین اتفاق عمرم..
دامیان با نوچه هاش وارد زمین مدرسه میشند
دامیان یه ریز چشمی به آنیا میکنه و راه خودش رو میره
آنیا: هه.داره بی محلی میکنه؟؟؟؟
بکی: به نظر میاد. چه کار کردی مگه؟
آنیا: هیچییییی .
بکی: از یه آدم مست که نباید پرسید برو از خودش بپرس....
آنیا: بکی ازت متنفرم ...
بکی: قابلی نداشت...
آنیا میره و پشت دامیان
آنیا: عام..پسر دوم؟؟؟
دامیان چیزی نمیگه
آنیا با یک انگشت به پشت دامیان ضربه میزنه و میگه: با توئما.
دامیان یهو وایمیسته و آنیا محکم میره توی دامیان
آنیا: آخ...... یهو به کُت دامیان نگاه میکنه و میبینه رژلبی شده
یهو استرس میگیره..
آنیا: وای چکار کنم . چکار کنم
دامیان: هوم؟ چیکار داری ؟
آنیا: خب عام چیزه ؟ میخواستم بپرسم
دیشب کاری کردم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دامیان: دیشب؟ من چه میدونم دیشب مگه پیش تو بودم؟
انیا؛ هی خودتو به اون راه نزن....تو منو بردی هتل...
دامیان: تچ دیونه شدی ؟ هتل؟ من؟تو؟ فکر نکنم اینقدر دنبال اینکه بهم خودتو بچسبونی نباش.
امیل: اره به ارباب دامیان نزدیک نشچ کثیف خانم.
و دامیان و نوچه هایش به سمت مدرسه حرکت میکنند.
آنیا توی شوکه و اونجا وایسیتاده.
بکی به آنیا میرسه: وای خدای من آنیا جان چه آشغال هایین....
آنیا: چرا اینکارو کرد؟....
بکی: نمیدونم.. فقط دیگه باهاش حرف نزن آدمهای مهربون همیشه صدمه میبیند....
آنیا: شاید.....
توی سالن دارن به کلاس میرسن
دامیان تا میبینه آنیا داره میاد در رو برای یه دختر که خیلی رندوم به داخل کلاس میره باز میکنه و میگه: بفرمایید.
و دقیقا پشت دختره که آنیاست و میخواد بره داخل کلاس محکم میبنده و آنیا میره داخل در.
آنیا: هییییی مشکلت چیه؟؟؟
دامیان هم علامت«🖕🏻» رو بهش نشون میده
بکی: چه بیشعور.
آنیا: حققق نداریییی علامتمممم رو بدزدییییییی خدااااااا رووممممخخخخخخ
و بعد کلاس آنیا میره و دامیان رو هل میده
آنیا: عوضی مشکلت چیه ؟ چرا اینکارو میکنی؟
دامیان میره نزدیک انیا و میگه:هر روز برات قلدری میکنم دختر جون.....
آنیا هم یک سیلی محکم به دامیان میزنه
بکی: اوه خدای من ....
نوچه ها به دامیان نزدیک میشن: خدای من ارباب دامیان حالتون خوبه؟
دختره یا دهاتی برو گمشو.
آنیا: این برای اینکه حق نداری برای یه دختر قلدری کنی
بسه دامیان بزرگ شدی. یه نگاه به سنت بکن قرار نیست دغدغه های خانوادگی و مشکلات خانوادگیت رو سر من یا هرکس دیگه خالی کنی . من سطل آشغالت نیستم .اینو بفهم..
و از اونجا میره
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹¹
فردا صبح آنیا با تمام توان به سمت بکی میدوئه
آنیا یک ضربه محکم به پشت بکی میزنه
بکی: اخخخخخ آنیا چته؟ از دنده چپ بلند شدی؟
آنیا: این برای اینکه دیشب منو مست کردی
و یکدونه دیگه میزنه
آنیا: اینم برای اینکه منو دادی دست دامیان
بکی: هی آروم باش مگه چکار کردی؟
آنیا: مگه چکار کردم ؟ خدای من بدترین اتفاق عمرم..
دامیان با نوچه هاش وارد زمین مدرسه میشند
دامیان یه ریز چشمی به آنیا میکنه و راه خودش رو میره
آنیا: هه.داره بی محلی میکنه؟؟؟؟
بکی: به نظر میاد. چه کار کردی مگه؟
آنیا: هیچییییی .
بکی: از یه آدم مست که نباید پرسید برو از خودش بپرس....
آنیا: بکی ازت متنفرم ...
بکی: قابلی نداشت...
آنیا میره و پشت دامیان
آنیا: عام..پسر دوم؟؟؟
دامیان چیزی نمیگه
آنیا با یک انگشت به پشت دامیان ضربه میزنه و میگه: با توئما.
دامیان یهو وایمیسته و آنیا محکم میره توی دامیان
آنیا: آخ...... یهو به کُت دامیان نگاه میکنه و میبینه رژلبی شده
یهو استرس میگیره..
آنیا: وای چکار کنم . چکار کنم
دامیان: هوم؟ چیکار داری ؟
آنیا: خب عام چیزه ؟ میخواستم بپرسم
دیشب کاری کردم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دامیان: دیشب؟ من چه میدونم دیشب مگه پیش تو بودم؟
انیا؛ هی خودتو به اون راه نزن....تو منو بردی هتل...
دامیان: تچ دیونه شدی ؟ هتل؟ من؟تو؟ فکر نکنم اینقدر دنبال اینکه بهم خودتو بچسبونی نباش.
امیل: اره به ارباب دامیان نزدیک نشچ کثیف خانم.
و دامیان و نوچه هایش به سمت مدرسه حرکت میکنند.
آنیا توی شوکه و اونجا وایسیتاده.
بکی به آنیا میرسه: وای خدای من آنیا جان چه آشغال هایین....
آنیا: چرا اینکارو کرد؟....
بکی: نمیدونم.. فقط دیگه باهاش حرف نزن آدمهای مهربون همیشه صدمه میبیند....
آنیا: شاید.....
توی سالن دارن به کلاس میرسن
دامیان تا میبینه آنیا داره میاد در رو برای یه دختر که خیلی رندوم به داخل کلاس میره باز میکنه و میگه: بفرمایید.
و دقیقا پشت دختره که آنیاست و میخواد بره داخل کلاس محکم میبنده و آنیا میره داخل در.
آنیا: هییییی مشکلت چیه؟؟؟
دامیان هم علامت«🖕🏻» رو بهش نشون میده
بکی: چه بیشعور.
آنیا: حققق نداریییی علامتمممم رو بدزدییییییی خدااااااا رووممممخخخخخخ
و بعد کلاس آنیا میره و دامیان رو هل میده
آنیا: عوضی مشکلت چیه ؟ چرا اینکارو میکنی؟
دامیان میره نزدیک انیا و میگه:هر روز برات قلدری میکنم دختر جون.....
آنیا هم یک سیلی محکم به دامیان میزنه
بکی: اوه خدای من ....
نوچه ها به دامیان نزدیک میشن: خدای من ارباب دامیان حالتون خوبه؟
دختره یا دهاتی برو گمشو.
آنیا: این برای اینکه حق نداری برای یه دختر قلدری کنی
بسه دامیان بزرگ شدی. یه نگاه به سنت بکن قرار نیست دغدغه های خانوادگی و مشکلات خانوادگیت رو سر من یا هرکس دیگه خالی کنی . من سطل آشغالت نیستم .اینو بفهم..
و از اونجا میره
- ۱.۴k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط