آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
prt 21
ویوی جونگکوک
برای چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید.
مادرم بالای پلهها ایستاده بود.
اما چیزی که باعث شد خون توی رگهام یخ بزنه، مردی بود که پشت سرش ایستاده بود.
دستش دور بازوی مادرم بود.
جونگکوک: مامان...
مادرم با چشمهایی پر از نگرانی نگام کرد.
مادر: جونگکوک...
پدرم با عجله جلو رفت.
پدر: اون کیه؟
مرد ناشناس چیزی نگفت.
فقط آرام به پدرم نگاه کرد.
من از پلهها بالا رفتم.
جونگکوک: دستتو از مادرم بردار.
مرد لبخند کوچیکی زد.
مرد: هنوز هم همونقدر عجولی.
همون صدا...
برای یک لحظه خشکم زد.
این صدا رو میشناختم.
اما...
نه.
ممکن نبود.
جونگکوک: تو...
مرد: بالاخره شناختی؟
مادرم ناگهان بازوی خودش رو از دستش بیرون کشید.
مادر: بس کن!
مرد عقب رفت.
اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.
ویوی ا. ت
من پایین پلهها ایستاده بودم.
هیچچیز نمیفهمیدم.
همه همدیگه رو میشناختن.
ولی هیچکس حرف نمیزد.
و این بدترین قسمت ماجرا بود.
آروم به عمه جونگکوک نزدیک شدم.
ا. ت: ببخشید...
عمه با نگرانی نگام کرد.
ا. ت: من فقط یه سوال دارم.
عمه: چی؟
ا. ت: چرا همه اینجا طوری رفتار میکنن که انگار توی قسمت آخر یه سریالیم؟
عمه چند ثانیه نگام کرد.
بعد با وجود تمام نگرانیهاش، خندهش گرفت.
عمه: تو واقعاً عجیبی.
ا. ت: اینو زیاد بهم میگن.
عمه: اون مرد...
ا. ت: بله؟
عمه: برادر جونگکوکه.
با تعجب به مرد نگاه کردم.
ا. ت: چی؟
عمه: عموی جونگکوک.
ا. ت: ولی...
ا. ت: مگه همه فکر نمیکردن دشمنه؟
عمه: کسی نگفت دشمنه.
ا. ت: خب با اون قیافهای که گرفته بود، من خودم فکر کردم الان موسیقی ترسناک پخش میشه.
عمه دوباره خندید.
اما من هنوز به بالا نگاه میکردم.
جونگکوک خیلی جدی ایستاده بود.
اون اصلاً خوشحال به نظر نمیرسید.
ویوی جونگکوک
جونگهیون...
عموی من.
مردی که سالها پیش از خانوادهمون رفته بود.
مردی که همه فکر میکردن مرده.
جونگکوک: تو مرده بودی.
جونگهیون خندید.
جونگهیون: این اولین چیزی بود که به برادرت گفتی؟
جونگکوک: جواب بده.
جونگهیون: آدمها خیلی راحت باور میکنن کسی مرده.
پدرم جلو اومد.
پدر: تو حق نداشتی برگردی.
جونگهیون: ولی برگشتم.
مادرم با صدای لرزون گفت:
مادر: چرا بعد از این همه سال؟
جونگهیون نگاهش رو به من دوخت.
جونگهیون: برای پسرم.
سکوت سنگینی افتاد.
اخمام درهم رفت.
جونگکوک: من پسر تو نیستم.
جونگهیون: هنوز هم عصبانیای.
جونگکوک: جواب سوالم رو بده.
جونگهیون: اون فلش رو پیدا کردی؟
قلبم فرو ریخت.
همون لحظه فهمیدم...
همهچیز به هم مربوطه.
فلش.
پیامها.
مادرم.
ماشین جلوی عمارت.
و حالا...
عموی من.
جونگکوک: تو فلش رو فرستادی؟
جونگهیون لبخند زد.
جونگهیون: نه.
جونگکوک: پس کی؟
جونگهیون: کسی که نمیخواد من به چیزی که میخوام برسم.
پدرم با عصبانیت گفت:
پدر: تو هنوز هم دنبال همون چیزهایی؟
جونگهیون: من فقط چیزی رو میخوام که حقمه.
جونگکوک: چه چیزی؟
عموی من مستقیم به من نگاه کرد.
جونگهیون: حقیقت.
ادامه
لایک 15
prt 21
ویوی جونگکوک
برای چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید.
مادرم بالای پلهها ایستاده بود.
اما چیزی که باعث شد خون توی رگهام یخ بزنه، مردی بود که پشت سرش ایستاده بود.
دستش دور بازوی مادرم بود.
جونگکوک: مامان...
مادرم با چشمهایی پر از نگرانی نگام کرد.
مادر: جونگکوک...
پدرم با عجله جلو رفت.
پدر: اون کیه؟
مرد ناشناس چیزی نگفت.
فقط آرام به پدرم نگاه کرد.
من از پلهها بالا رفتم.
جونگکوک: دستتو از مادرم بردار.
مرد لبخند کوچیکی زد.
مرد: هنوز هم همونقدر عجولی.
همون صدا...
برای یک لحظه خشکم زد.
این صدا رو میشناختم.
اما...
نه.
ممکن نبود.
جونگکوک: تو...
مرد: بالاخره شناختی؟
مادرم ناگهان بازوی خودش رو از دستش بیرون کشید.
مادر: بس کن!
مرد عقب رفت.
اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.
ویوی ا. ت
من پایین پلهها ایستاده بودم.
هیچچیز نمیفهمیدم.
همه همدیگه رو میشناختن.
ولی هیچکس حرف نمیزد.
و این بدترین قسمت ماجرا بود.
آروم به عمه جونگکوک نزدیک شدم.
ا. ت: ببخشید...
عمه با نگرانی نگام کرد.
ا. ت: من فقط یه سوال دارم.
عمه: چی؟
ا. ت: چرا همه اینجا طوری رفتار میکنن که انگار توی قسمت آخر یه سریالیم؟
عمه چند ثانیه نگام کرد.
بعد با وجود تمام نگرانیهاش، خندهش گرفت.
عمه: تو واقعاً عجیبی.
ا. ت: اینو زیاد بهم میگن.
عمه: اون مرد...
ا. ت: بله؟
عمه: برادر جونگکوکه.
با تعجب به مرد نگاه کردم.
ا. ت: چی؟
عمه: عموی جونگکوک.
ا. ت: ولی...
ا. ت: مگه همه فکر نمیکردن دشمنه؟
عمه: کسی نگفت دشمنه.
ا. ت: خب با اون قیافهای که گرفته بود، من خودم فکر کردم الان موسیقی ترسناک پخش میشه.
عمه دوباره خندید.
اما من هنوز به بالا نگاه میکردم.
جونگکوک خیلی جدی ایستاده بود.
اون اصلاً خوشحال به نظر نمیرسید.
ویوی جونگکوک
جونگهیون...
عموی من.
مردی که سالها پیش از خانوادهمون رفته بود.
مردی که همه فکر میکردن مرده.
جونگکوک: تو مرده بودی.
جونگهیون خندید.
جونگهیون: این اولین چیزی بود که به برادرت گفتی؟
جونگکوک: جواب بده.
جونگهیون: آدمها خیلی راحت باور میکنن کسی مرده.
پدرم جلو اومد.
پدر: تو حق نداشتی برگردی.
جونگهیون: ولی برگشتم.
مادرم با صدای لرزون گفت:
مادر: چرا بعد از این همه سال؟
جونگهیون نگاهش رو به من دوخت.
جونگهیون: برای پسرم.
سکوت سنگینی افتاد.
اخمام درهم رفت.
جونگکوک: من پسر تو نیستم.
جونگهیون: هنوز هم عصبانیای.
جونگکوک: جواب سوالم رو بده.
جونگهیون: اون فلش رو پیدا کردی؟
قلبم فرو ریخت.
همون لحظه فهمیدم...
همهچیز به هم مربوطه.
فلش.
پیامها.
مادرم.
ماشین جلوی عمارت.
و حالا...
عموی من.
جونگکوک: تو فلش رو فرستادی؟
جونگهیون لبخند زد.
جونگهیون: نه.
جونگکوک: پس کی؟
جونگهیون: کسی که نمیخواد من به چیزی که میخوام برسم.
پدرم با عصبانیت گفت:
پدر: تو هنوز هم دنبال همون چیزهایی؟
جونگهیون: من فقط چیزی رو میخوام که حقمه.
جونگکوک: چه چیزی؟
عموی من مستقیم به من نگاه کرد.
جونگهیون: حقیقت.
ادامه
لایک 15
- ۳۴۳
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط