{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
دیدگاه ها (۱)

او سـ ـوم شـ ـخـ ـص مـ ـفـ ـردنـ ـیـ ـسـ ـت ،هـ ـمـ ـه یدنـ ...

والاااااا ...

اینکه می گویندراه باز است و جاده درازیعنی راه رفتن باز استام...

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در...

در میان تمام زیبایی‌های این دنیا، هیچ‌کدام به عمقِ نگاه تو ن...

قصه گو قصه نگوقصه گو قصه نگوواسه خوابوندن منسعی بیهوده نکنوا...

پارت ۵: بازگشت به مدرسهروزها مثلِ قطره‌هایِ بارون، آرام و بی...

پارت ۶: زندگیِ خاکستریسال‌ها گذشت. تهیونگ الان آخرایِ دورانِ...

ای که در شب‌های دوری گریه می کردی برایم 💔🤌🏻#این_دریا_طغیان_خ...

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

کاشکی تاریکی می‌رفت فردا می‌شد صبح می‌شد چشمون تو پیدا می‌شد...

پیش بینی تاریخ فوت در گلستان سعدی!

بازنشر نشر دهید در صورت تمایل

تابستون، پر بود از آدم هایی که اومدن وتوی کُلبِمون خاطره ساخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط