پارت ۵: بازگشت به مدرسه
پارت ۵: بازگشت به مدرسه
روزها مثلِ قطرههایِ بارون، آرام و بیصدا از کنارِ تهیونگ میگذشتند. خانهیِ مادربزرگ، با بویِ نونِ تازه و عطرِ گلهایِ حیاط، تنها پناهگاهِ او بود. اما هیچچیز مثلِ قبل نبود. غذاهایی که مادربزرگ درست میکرد، هرچند خوشمزه، طعمِ آشپزیِ مادر رو نداشتند. جاهایِ خالی در خانه، مثلِ زخمهایِ باز بودند؛ جاکلیدیِ پدر که هنوز رویِ میز بود، عطرِ مادر که هنوز رویِ بالشها مانده بود.
مادربزرگ همیشه با لبخند به تهیونگ نگاه میکرد، اما تهیونگ میدید که اون هم وقتی فکر میکنه کسی نمیبینه، به عکسِ پدر و مادرش نگاه میکنه و اشک میریزه. این دیدنها، تهیونگ رو ساکتتر میکرد. او یاد گرفته بود غمِ خودش رو قایم کنه؛ چون فکر میکرد اگه گریه کنه، مادربزرگ هم بیشتر میشکنه.
و حالا، پاییز رسیده بود و مدرسه شروع میشد.
صبحِ روزِ اول، تهیونگ با یونیفرمِ اتوکشیده و کولهپشتی که مادربزرگ براش بسته بود، جلویِ آینه ایستاد. بچههایِ کلاسِ ۲ بودن. یک سال از اون تصادفِ دوچرخه گذشته بود، و بدنش کمکم قوی شده بود. اما چیزی که هرگز ترمیم نشده بود، دلِ او بود.دقیقاً طبقِ حرفهایِ دکتر جئون، تهیونگ باید مراقبِ خودش میبود. سردردهایِ عجیب و گاهبهگاه که مثلِ صاعقه به سرش میزد، همیشه یادآورِ اون حقیقتِ تلخ بود؛ حقیقتی که فقط خودش و دکتر جئون ازش خبر داشتند. اما تهیونگ تصمیم گرفته بود جلویِ همه، یک بچهیِ عادی به نظر برسه.
روزها مثلِ قطرههایِ بارون، آرام و بیصدا از کنارِ تهیونگ میگذشتند. خانهیِ مادربزرگ، با بویِ نونِ تازه و عطرِ گلهایِ حیاط، تنها پناهگاهِ او بود. اما هیچچیز مثلِ قبل نبود. غذاهایی که مادربزرگ درست میکرد، هرچند خوشمزه، طعمِ آشپزیِ مادر رو نداشتند. جاهایِ خالی در خانه، مثلِ زخمهایِ باز بودند؛ جاکلیدیِ پدر که هنوز رویِ میز بود، عطرِ مادر که هنوز رویِ بالشها مانده بود.
مادربزرگ همیشه با لبخند به تهیونگ نگاه میکرد، اما تهیونگ میدید که اون هم وقتی فکر میکنه کسی نمیبینه، به عکسِ پدر و مادرش نگاه میکنه و اشک میریزه. این دیدنها، تهیونگ رو ساکتتر میکرد. او یاد گرفته بود غمِ خودش رو قایم کنه؛ چون فکر میکرد اگه گریه کنه، مادربزرگ هم بیشتر میشکنه.
و حالا، پاییز رسیده بود و مدرسه شروع میشد.
صبحِ روزِ اول، تهیونگ با یونیفرمِ اتوکشیده و کولهپشتی که مادربزرگ براش بسته بود، جلویِ آینه ایستاد. بچههایِ کلاسِ ۲ بودن. یک سال از اون تصادفِ دوچرخه گذشته بود، و بدنش کمکم قوی شده بود. اما چیزی که هرگز ترمیم نشده بود، دلِ او بود.دقیقاً طبقِ حرفهایِ دکتر جئون، تهیونگ باید مراقبِ خودش میبود. سردردهایِ عجیب و گاهبهگاه که مثلِ صاعقه به سرش میزد، همیشه یادآورِ اون حقیقتِ تلخ بود؛ حقیقتی که فقط خودش و دکتر جئون ازش خبر داشتند. اما تهیونگ تصمیم گرفته بود جلویِ همه، یک بچهیِ عادی به نظر برسه.
- ۱۶۴
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط