Parallel Hearts
پارت پنجم
ویو جیمین:
∆اینجا کجاست؟چرا همه جا تاریکه؟صدای چی میاد؟صدای دعواس؟دعوای کی؟وایسا کوک کجاست؟الان باید تو جنگل باشیم
ناشناس:جیمین بیا بریم،گفتم اینجا پیش این دیوونه نباید بمونی.همین الان برمیگردیم خونه خودم کار اشتباهی بود که تو رو اینجا گذاشتم
∆چی؟!این؟یعنی مادرمه یا پدرم؟وا ده هل منظورش از دیوونه کیه ؟منو پیش کدوم خرید گذاشته؟چرا بدنم درد میکنه؟
∆سلام من جیمینم پارک جیمین شش سالمه بابایی و مامانی دو سال پیش از هم جدا شدن ولی من پیش هیچکدوم نرفتم و پیش دایی کوچیکم موندم داییم دو تا پسر داره که از من بزرگترنو اولین پسرش سه سال از من بزرگترها که حتی اسمش و نمیدونم و تا حالا ندیدمش ولی یه پسر داره که اسمش هوسوکه ولی ما هوبی صداش میکنیم و خب زنداییم هم وقتی خوبی یک سالش بود فوت شد و میگن دایی چان خیلی ناراحت شد و بعد از اون پسر اولش به پایتخت رفت تا پیش خاله اش زندگی کنه
ولی با اینکه پیش دایی زندگی مامانم میومد منو میبرد پیش بابایی و فقط بعضی مواقع منو پیش خودش میزاشت،من بابایی بیشتر مامانی دوست دارم چون دعوام نمیکنه و مهربونه هر چی بخوام برام میخره ولی مامانی بخاطر اینکه شبیه باباییم همیشه منو کتک میزنه و فقط پیش دوستا و فامیل خودشو مهربونه نشون میده ولی بابایی حتی تو تنهایی هم مهربونه و دوسم داره و من چندتا دوست دارم جونگکوک،جیسونگ،فیلیکس و هوبی هم که قراره چند روز دیگه به بچه ها معرفی کنم و البته لیکسی رفته و جونگکوک صمیمی ترین دوستمه و من همه چیز و دوست دارم و نمیتونم از چیزی متنفر باشم و دوست دارم در آینده به پایتخت برم و اونجا آشپزی در حد خیلی خوب یاد بگیرم تا یه آشپز خیلی بزرگ بشم و امشب هم مامانی میخواست منو بکشه که بابایی و دایی چان رسیدن و نجاتم دادن
∆ وای این بچه چقدر سختی میکشه و کوکی هم هست پس میتونم ببینمش و پس اون مرد که میخواست منو نجات بده پدرم بوده و اونی که همراهش بود داییمه و اون دیوونه منظورش مادرمه و هوسوک هم که پسر داییمه ولی اون یکی کیه؟ حتی اسمش هم نمیدونم چطور ممکنه ولی حداقل اینجا پدر دارم
پدر جیمین: جیمین؟چیمی؟خوبی پسرم؟اون همیشه اینکار رو میکنه؟چرا به من تا حالا نگفتی چرا به داییت نگفتی؟به هوسوک گفته بودی؟
مادر جیمین:اونو ول کن،پیش من میمونه
پدر جیمین:بزارم پیشت که بکشیش؟همین الان هم زیادی پیشت بوده میبرمش و دیگه برش نمیگردونم
جیمین:بابایی....میشه منو ببری لطفاً مامانی خیلی اذیتم میکنه
مادر جیمین:تو غلط کردی اعتراض کنی پیش من میمونی
پدر جیمین:ببرش بیرون خودم هم یکم دیگه میام
امیدوارم خوشتون بیاد
ویو جیمین:
∆اینجا کجاست؟چرا همه جا تاریکه؟صدای چی میاد؟صدای دعواس؟دعوای کی؟وایسا کوک کجاست؟الان باید تو جنگل باشیم
ناشناس:جیمین بیا بریم،گفتم اینجا پیش این دیوونه نباید بمونی.همین الان برمیگردیم خونه خودم کار اشتباهی بود که تو رو اینجا گذاشتم
∆چی؟!این؟یعنی مادرمه یا پدرم؟وا ده هل منظورش از دیوونه کیه ؟منو پیش کدوم خرید گذاشته؟چرا بدنم درد میکنه؟
∆سلام من جیمینم پارک جیمین شش سالمه بابایی و مامانی دو سال پیش از هم جدا شدن ولی من پیش هیچکدوم نرفتم و پیش دایی کوچیکم موندم داییم دو تا پسر داره که از من بزرگترنو اولین پسرش سه سال از من بزرگترها که حتی اسمش و نمیدونم و تا حالا ندیدمش ولی یه پسر داره که اسمش هوسوکه ولی ما هوبی صداش میکنیم و خب زنداییم هم وقتی خوبی یک سالش بود فوت شد و میگن دایی چان خیلی ناراحت شد و بعد از اون پسر اولش به پایتخت رفت تا پیش خاله اش زندگی کنه
ولی با اینکه پیش دایی زندگی مامانم میومد منو میبرد پیش بابایی و فقط بعضی مواقع منو پیش خودش میزاشت،من بابایی بیشتر مامانی دوست دارم چون دعوام نمیکنه و مهربونه هر چی بخوام برام میخره ولی مامانی بخاطر اینکه شبیه باباییم همیشه منو کتک میزنه و فقط پیش دوستا و فامیل خودشو مهربونه نشون میده ولی بابایی حتی تو تنهایی هم مهربونه و دوسم داره و من چندتا دوست دارم جونگکوک،جیسونگ،فیلیکس و هوبی هم که قراره چند روز دیگه به بچه ها معرفی کنم و البته لیکسی رفته و جونگکوک صمیمی ترین دوستمه و من همه چیز و دوست دارم و نمیتونم از چیزی متنفر باشم و دوست دارم در آینده به پایتخت برم و اونجا آشپزی در حد خیلی خوب یاد بگیرم تا یه آشپز خیلی بزرگ بشم و امشب هم مامانی میخواست منو بکشه که بابایی و دایی چان رسیدن و نجاتم دادن
∆ وای این بچه چقدر سختی میکشه و کوکی هم هست پس میتونم ببینمش و پس اون مرد که میخواست منو نجات بده پدرم بوده و اونی که همراهش بود داییمه و اون دیوونه منظورش مادرمه و هوسوک هم که پسر داییمه ولی اون یکی کیه؟ حتی اسمش هم نمیدونم چطور ممکنه ولی حداقل اینجا پدر دارم
پدر جیمین: جیمین؟چیمی؟خوبی پسرم؟اون همیشه اینکار رو میکنه؟چرا به من تا حالا نگفتی چرا به داییت نگفتی؟به هوسوک گفته بودی؟
مادر جیمین:اونو ول کن،پیش من میمونه
پدر جیمین:بزارم پیشت که بکشیش؟همین الان هم زیادی پیشت بوده میبرمش و دیگه برش نمیگردونم
جیمین:بابایی....میشه منو ببری لطفاً مامانی خیلی اذیتم میکنه
مادر جیمین:تو غلط کردی اعتراض کنی پیش من میمونی
پدر جیمین:ببرش بیرون خودم هم یکم دیگه میام
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۳.۲k
- ۱۳ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط