امروز سیما زنگ زد
58^
امروز سیما زنگ زد .
میگفت چقدر بی وفایم که از وقتی شوهر کرده محل سگش نمیگذارم ! من هم خنده خنده جواب دادم ما ترشیده ها را چکار با شوهر کرده ها !
سیما جان با اینکه دوستت دارم اما در دل اعتراف میکنم که تقریبا تمام دفعاتی که سراغ تو می آمدم در واقع بخاطر برادرت بود و شما صرفاً بهانه و رد گم کنی تشریف داشتی ! اما حالا که حجرت به خانه بخت کرده ای مینشینم خانه و میپوسم .
سیما گفت که فراموش کرده کتابهایم را پس بدهد . تو را به خدا میبینی ؟! عاشقی حواس برای آدم نمیگذارد ، اصلا یادم نبود که به سیما ماهها پیش کتابی داده باشم !
گفت کتابهایم را خانه پدری جا گذاشته. گفت که اگر کتابها را فوراً میخواهم بروم خانه پدریاش از سارا یا برادرش بگیرم و چنانچه کما فی سابق هنوز هم برایم مهم نیست ، صبر کنم آخر هفته برایم بیاورد .
اول ماه بود ، میدانستم او خانه نیست اما گفتم عجله دارم . گفت تماس میگیرد ، اگر کسی خانه نبود نروم پشت در بمانم .
قطع کرد و ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد. گفت خواهرش رفته کلاس پیانو ، برادرش خانه تنهاست . سعی کردم بی میل رفتار کنم و گفتم حالا شاید هم نرفتم ، اما خدا میداند چطور بعد از قطع تماس وسط خانه میرقصیدم !
جوراب شلواری که برای عروسی سیما خریده بودم را پوشیدم و صاف و قرینه ترین خط چشم عمرم را کشیدم . کفش سیاه همیشگی را نپوشیدم ، زرشکیه قشنگ تر بود. وسط آرایش کردن دو سه بار جیغ کشیدم ، داشتم بال در می آوردم.
در راه برایش کلوچه خرمایی تازه گرفتم. میتوانید حدس بزنید از کجا ؟
زنگ در را زدم . کم مانده بود توی کوچه شان قر بدهم .
صدایش را از پشت آیفون شنیدم :« بله ؟» گفتم:« منم مینا.»
در با صدای تقی باز شد. گفت :« بفرمایید.»
پله ها را که دو تا یکی کردم ، دم در واحدشان ایستاده بود. با دیدن صورت تماما ذوق و هر سی و شش دندان بیرون افتاده از حصار لبخندم ، لب هایش اندک کشی آمد و سمت چپ لبش در آستانه ی چال افتادن قرار گرفت. سلام کرد.
مقابلش ایستادم و نفس نفس زنان سلام کردم . کلوچه های کاغذ پیچ شده را سمتش گرفتم .
اینجا دیگر لپش چال افتاد . گفت :« چرا زحمت کشیدین ، راضی به زحمت نبودم.» قربانت گردم میخواهم کامت را شیرین کنی ، فدای موهای شلخته ات !
تعارف کرد وارد شوم .
روی مبل که نشستم گفت :« راستش من یکم قهوه دم کرده بودم ، میل دارید؟ » آفتاب بعد از ظهر کف پذیرایی افتاده بود ، روی مو ها و آستین کوتاه شیری رنگ و بدون طرحش.
برایم کلوچه هایی که خریده بودم را آورد ، قهوه و نوعی کیک قهوه ای رنگ . چقدر لذیذ بود ، نمیتوانست کیک آماده و یا حتی دست پخت سیما باشد. پرسیدم :« تو اینو پختی ؟» لبخندی زد و جواب داد:« من و سارا .»
قهقهه زدم ، گفتم:« خوش به حال زنت !» لبخند از لبش افتاد و سر به زیر انداخت.
اشاره کردم کلوچه نوش جانش کند اما او بلند شد و لحظاتی بعد با کتاب های من برگشت .
ای بابا! عزیزم چرا به این زودی ؟ اول بشین من یک دل سیر نگاهت کنم ، کمی گفت و گو کنیم ، کوچه بخوریم بعد برو این ها را بیاور . من الان اینها را بگیرم مجبور میشوم گورم را گم کنم. عسلم اصلا شما به رنگ رژ من دقت کردی ؟ من این را مالیده ام تا با لبها و یا شاید کمرت روی تختت پاکش کنم. مرض نداشته ام این ریختی بیایم اینجا آن هم وقتی خواهرت خانه نیست!
بلند شدم کتب مزبور را گرفتم . گفتم:« میخوای من رو دَک کنی ؟» گفت :« نه . » گفتم : « بشین یکم حرف بزنیم.» گفت:« درمورد ساسان ؟» سر جنباندم . گفت :« حوصله اش رو ندارم . عصبیم میکنه.» گفتم :« درمورد موضوعات دیگه چطور ؟» چیزی نگفت که هیچ ، نگاهم هم نمیکرد .
خداحافظی کرده و رفتم .
این خوش به حال زنتی که گفتم کار را خراب کرد. یاد که افتاد که اوقاتش تلخ شده بود خدا میداند.
_مینا ، بیست و سوم آگوست ، سال دوم ملاقات با مهر وجودم
امروز سیما زنگ زد .
میگفت چقدر بی وفایم که از وقتی شوهر کرده محل سگش نمیگذارم ! من هم خنده خنده جواب دادم ما ترشیده ها را چکار با شوهر کرده ها !
سیما جان با اینکه دوستت دارم اما در دل اعتراف میکنم که تقریبا تمام دفعاتی که سراغ تو می آمدم در واقع بخاطر برادرت بود و شما صرفاً بهانه و رد گم کنی تشریف داشتی ! اما حالا که حجرت به خانه بخت کرده ای مینشینم خانه و میپوسم .
سیما گفت که فراموش کرده کتابهایم را پس بدهد . تو را به خدا میبینی ؟! عاشقی حواس برای آدم نمیگذارد ، اصلا یادم نبود که به سیما ماهها پیش کتابی داده باشم !
گفت کتابهایم را خانه پدری جا گذاشته. گفت که اگر کتابها را فوراً میخواهم بروم خانه پدریاش از سارا یا برادرش بگیرم و چنانچه کما فی سابق هنوز هم برایم مهم نیست ، صبر کنم آخر هفته برایم بیاورد .
اول ماه بود ، میدانستم او خانه نیست اما گفتم عجله دارم . گفت تماس میگیرد ، اگر کسی خانه نبود نروم پشت در بمانم .
قطع کرد و ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد. گفت خواهرش رفته کلاس پیانو ، برادرش خانه تنهاست . سعی کردم بی میل رفتار کنم و گفتم حالا شاید هم نرفتم ، اما خدا میداند چطور بعد از قطع تماس وسط خانه میرقصیدم !
جوراب شلواری که برای عروسی سیما خریده بودم را پوشیدم و صاف و قرینه ترین خط چشم عمرم را کشیدم . کفش سیاه همیشگی را نپوشیدم ، زرشکیه قشنگ تر بود. وسط آرایش کردن دو سه بار جیغ کشیدم ، داشتم بال در می آوردم.
در راه برایش کلوچه خرمایی تازه گرفتم. میتوانید حدس بزنید از کجا ؟
زنگ در را زدم . کم مانده بود توی کوچه شان قر بدهم .
صدایش را از پشت آیفون شنیدم :« بله ؟» گفتم:« منم مینا.»
در با صدای تقی باز شد. گفت :« بفرمایید.»
پله ها را که دو تا یکی کردم ، دم در واحدشان ایستاده بود. با دیدن صورت تماما ذوق و هر سی و شش دندان بیرون افتاده از حصار لبخندم ، لب هایش اندک کشی آمد و سمت چپ لبش در آستانه ی چال افتادن قرار گرفت. سلام کرد.
مقابلش ایستادم و نفس نفس زنان سلام کردم . کلوچه های کاغذ پیچ شده را سمتش گرفتم .
اینجا دیگر لپش چال افتاد . گفت :« چرا زحمت کشیدین ، راضی به زحمت نبودم.» قربانت گردم میخواهم کامت را شیرین کنی ، فدای موهای شلخته ات !
تعارف کرد وارد شوم .
روی مبل که نشستم گفت :« راستش من یکم قهوه دم کرده بودم ، میل دارید؟ » آفتاب بعد از ظهر کف پذیرایی افتاده بود ، روی مو ها و آستین کوتاه شیری رنگ و بدون طرحش.
برایم کلوچه هایی که خریده بودم را آورد ، قهوه و نوعی کیک قهوه ای رنگ . چقدر لذیذ بود ، نمیتوانست کیک آماده و یا حتی دست پخت سیما باشد. پرسیدم :« تو اینو پختی ؟» لبخندی زد و جواب داد:« من و سارا .»
قهقهه زدم ، گفتم:« خوش به حال زنت !» لبخند از لبش افتاد و سر به زیر انداخت.
اشاره کردم کلوچه نوش جانش کند اما او بلند شد و لحظاتی بعد با کتاب های من برگشت .
ای بابا! عزیزم چرا به این زودی ؟ اول بشین من یک دل سیر نگاهت کنم ، کمی گفت و گو کنیم ، کوچه بخوریم بعد برو این ها را بیاور . من الان اینها را بگیرم مجبور میشوم گورم را گم کنم. عسلم اصلا شما به رنگ رژ من دقت کردی ؟ من این را مالیده ام تا با لبها و یا شاید کمرت روی تختت پاکش کنم. مرض نداشته ام این ریختی بیایم اینجا آن هم وقتی خواهرت خانه نیست!
بلند شدم کتب مزبور را گرفتم . گفتم:« میخوای من رو دَک کنی ؟» گفت :« نه . » گفتم : « بشین یکم حرف بزنیم.» گفت:« درمورد ساسان ؟» سر جنباندم . گفت :« حوصله اش رو ندارم . عصبیم میکنه.» گفتم :« درمورد موضوعات دیگه چطور ؟» چیزی نگفت که هیچ ، نگاهم هم نمیکرد .
خداحافظی کرده و رفتم .
این خوش به حال زنتی که گفتم کار را خراب کرد. یاد که افتاد که اوقاتش تلخ شده بود خدا میداند.
_مینا ، بیست و سوم آگوست ، سال دوم ملاقات با مهر وجودم
- ۱.۴k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط