{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۵

پارت ۵۵
بــــــــوم!
صدای انفجار ساختمان را لرزاند.
آریانا روی زمین افتاد و برای چند ثانیه چیزی نشنید.
فقط صدای زنگ ممتدی در گوشش بود.
ـ آریانا!
صدای جونگ‌کوک از دور می‌آمد.
آریانا چشم‌هایش را باز کرد.
ـ جونگ‌کوک...؟
جونگ‌کوک خودش را به او رساند و دستش را گرفت.
ـ خوبی؟
ـ فکر کنم...
جونگ‌کوک کمکش کرد بلند شود.
جین، سوآ و مین‌سو هم از در مخفی بیرون آمده بودند.
اما...
تهیونگ نبود.
آریانا با نگرانی اطرافش را نگاه کرد.
ـ تهیونگ کجاست؟
جونگ‌کوک برگشت.
ـ همین‌جا بود.
جین با عجله گفت:
ـ باید پیداش کنیم!
صدای آژیر از دور شنیده شد.
مین‌سو گفت:
ـ پلیس داره میاد.
جین سرش را تکان داد.
ـ ما نمی‌تونیم اینجا بمونیم.
آریانا مخالفت کرد.
ـ من بدون تهیونگ نمی‌رم.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
ـ آریانا، ممکنه ساختمان دوباره فرو بریزه.
ـ برام مهم نیست.
جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ پس منم می‌مونم.
جین با عصبانیت گفت:
ـ هیچ‌کدومتون نمی‌فهمید اینجا چقدر خطرناکه؟
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ لازم نیست دنبالم بگردید.
همه برگشتند.
تهیونگ از میان دود بیرون آمد.
لباسش خاکی شده بود و پیشانی‌اش زخمی بود.
آریانا با دیدنش نفس راحتی کشید.
ـ تهیونگ!
به سمتش رفت.
ـ فکر کردم...
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
ـ هنوز زنده‌ام.
آریانا با بغض گفت:
ـ دیگه این کارو باهام نکن.
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ قول می‌دم.
جونگ‌کوک از دور آن دو را نگاه می‌کرد.
باز همان حس عجیب برگشته بود.
اما این بار چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، همه از ساختمان فاصله گرفتند.
جین گفت:
ـ باید بفهمیم اون مرد کی بود.
تهیونگ ساکت بود.
جونگ‌کوک پرسید:
ـ تو می‌شناختیش؟
تهیونگ جواب نداد.
ـ تهیونگ.
بالاخره گفت:
ـ آره.
آریانا نزدیک شد.
ـ کی بود؟
تهیونگ به ساختمان سوخته نگاه کرد.
ـ کسی که فکر می‌کردم سال‌ها پیش مرده.
جین با نگرانی گفت:
ـ اسمش؟
تهیونگ آرام گفت:
ـ دو هیون.
همه ساکت شدند.
جونگ‌کوک گفت:
ـ ولی توی پرونده نوشته بود مرده.
تهیونگ سر تکان داد.
ـ برای همین هم همه فکر کردن پرونده تموم شده.
آریانا پرسید:
ـ پس چرا برگشته؟
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ برای تو.
آریانا خشکش زد.
ـ من؟
تهیونگ گفت:
ـ چون تو تنها کسی هستی که می‌تونه ثابت کنه اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
جونگ‌کوک جلو آمد.
ـ پس باید قبل از اون پیداش کنیم.
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون اون می‌خواد همین کارو بکنیم.
جین آرام گفت:
ـ یعنی این انفجار...
تهیونگ سر تکان داد.
ـ فقط برای ترسوندن ما نبود.
ـ پس برای چی بود؟
تهیونگ به آریانا نگاه کرد.
ـ برای اینکه بدونیم...
مکث کرد.
ـ بازی دوباره شروع شده.
آریانا گردنبندش را در دست گرفت.
ـ و این بار من فرار نمی‌کنم.
جونگ‌کوک به او نگاه کرد.
ـ تنها هم نمی‌ری.
آریانا لبخند خیلی کوچکی زد.
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...
چند متر آن‌طرف‌تر، داخل یک ماشین سیاه...
مردی از پشت شیشه به آنها خیره شده بود.
گوشی‌اش را برداشت.
ـ پیداشون کردم.
صدایی از پشت تلفن پرسید:
ـ آریانا هم اونجاست؟
مرد لبخند زد.
ـ آره.
ـ پس مرحله‌ی دوم رو شروع کنید.
مرد گوشی را قطع کرد.
و زیر لب گفت:
ـ این بار دیگه خاطراتش پاک نمی‌شن...
پایان پارت ۵۵...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۶ آریانا هنوز نمی‌توانست باور کند.تهیونگ واقعاً زنده ب...

پارت ۵۴ پیام روی گوشی هنوز روشن بود:«اگه می‌خواید مین‌سو زند...

پارت ۵۳ چراغ‌ها هنوز روشن بودند، اما هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت....

پارت ۵۰ در کاملاً باز شد.مردی که در فیلم دیده بودند، آرام وا...

پارت ۴۵ هیچ‌کس حرف نمی‌زد.جونگ‌کوک فقط به مردی که جلوی در ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط