{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارم

فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارم
و بعدش، گیج این عشقم، اسیر قلب تبدارم
پی یک رد پا از عشق، دور خویش، می گردم
نه انگار آدمم، انگار، روح سرد پرگارم
سرودم شعرها، در هریکی، رازی بیان کردم
مرا، رسوای مردم می کند، یک روز، اشعارم
تو، با چشمان خود از من، گرفتی راحت من را
و من، دنیای دردم را، به چشمانت بدهکارم
"چه شد در من؟ نمی دانم، فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارم
دیدگاه ها (۱)

مثل یک بوسهء گرممثل یک غنچهء سرخمثل یک پرچم خونین ظفردلِ افر...

گر بیایی دهـمت جان ور نیایی کُشدم غم.من که بایست بمیرم چه بی...

چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها رابه حدی دوستت دارم، که...

اگر چون رود می خواهد، که با دریا بیامیزدبگو، چون چشمه بر زان...

وقتی دوستت داشت ولی …

پارت ۳۵نفسم می‌لرزید.اشکام بند نمیومدن و قلبم اونقدر درد میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط