چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
به حدی دوستت دارم، که دنیا دوست، دنیا را"*
نمی دانم، صحیح است این، که می گویم، ولیکن تو...
چنانم کرده ای که کرده آن یوسف، زلیخا را
تو را، بر کوه قلب خود، کشیدم با سر ناخن
که فرهادم وَ شیرینی و می بیند جهان، ما را
همه افسانه های این جهان را، زیر و رو کرده
معمای نگاه تو، خودت، حل کن معما را
چه داری در نگاه خود، که من را زیر و رو کردی
به آتش می کشی با هر، نگاهت جان شیدا را
منی، که چون بتی سنگی، غرورم شد مثَل، حالا..
چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
به حدی دوستت دارم، که دنیا دوست، دنیا را"*
نمی دانم، صحیح است این، که می گویم، ولیکن تو...
چنانم کرده ای که کرده آن یوسف، زلیخا را
تو را، بر کوه قلب خود، کشیدم با سر ناخن
که فرهادم وَ شیرینی و می بیند جهان، ما را
همه افسانه های این جهان را، زیر و رو کرده
معمای نگاه تو، خودت، حل کن معما را
چه داری در نگاه خود، که من را زیر و رو کردی
به آتش می کشی با هر، نگاهت جان شیدا را
منی، که چون بتی سنگی، غرورم شد مثَل، حالا..
چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
- ۱.۳k
- ۰۳ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط