دوستی با من گفت
دوستی با من گفت:
شعرهایت زیباست ... قصه ی غصه ی ماست ...
تو سخن از دل ما میگویی ... باز هم شعر بگو ...
دیگری اما گفت: شعر تو تکراریست ...
ناخودآگاه نگاهش کردم ...
لحظه ای فکر ... تامل ... بعد آن با خنده ...
در جوابش گفتم:
زندگی تکراریست ... من و تو تکراریم ...
من اگر نو بشوم تنهایم و در این تنهایی ...
درد را می بینم ...
نو شدن بد دردیست و تو خود می دانی
قصه ی غربت و تنهایی را ... پس چرا می پرسی؟
حرف تو شیرین است ...
شاید این حرف دل ما و همه یاران بود ...
ولی این بار غم رسوایی ... که پدرهامان گفت:
درد بی درمان است ...
:: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ::
باز هم میگویم ... که در این غربت تلخ نو شدن بد دردیست ...
و من از تنهایی می ترسم ...
...
همرهی شاید و بانگی باید تا به فردا برسیم ...
شعرهایت زیباست ... قصه ی غصه ی ماست ...
تو سخن از دل ما میگویی ... باز هم شعر بگو ...
دیگری اما گفت: شعر تو تکراریست ...
ناخودآگاه نگاهش کردم ...
لحظه ای فکر ... تامل ... بعد آن با خنده ...
در جوابش گفتم:
زندگی تکراریست ... من و تو تکراریم ...
من اگر نو بشوم تنهایم و در این تنهایی ...
درد را می بینم ...
نو شدن بد دردیست و تو خود می دانی
قصه ی غربت و تنهایی را ... پس چرا می پرسی؟
حرف تو شیرین است ...
شاید این حرف دل ما و همه یاران بود ...
ولی این بار غم رسوایی ... که پدرهامان گفت:
درد بی درمان است ...
:: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ::
باز هم میگویم ... که در این غربت تلخ نو شدن بد دردیست ...
و من از تنهایی می ترسم ...
...
همرهی شاید و بانگی باید تا به فردا برسیم ...
- ۱.۵k
- ۲۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط