دوستی با من گفت

دوستی با من گفت:
شعرهایت زیباست ... قصه ی غصه ی ماست ...
تو سخن از دل ما میگویی ... باز هم شعر بگو ...
دیگری اما گفت: شعر تو تکراریست ...
 ناخودآگاه نگاهش کردم ...
لحظه ای فکر ... تامل ... بعد آن با خنده ... 
در جوابش گفتم:
زندگی تکراریست ... من و تو تکراریم ...
من اگر نو بشوم تنهایم و در این تنهایی ...
درد را می بینم ...
نو شدن بد دردیست و تو خود می دانی
قصه ی غربت و تنهایی را ... پس چرا می پرسی؟
حرف تو شیرین است ...
شاید این حرف دل ما و همه یاران بود ...
ولی این بار غم رسوایی ... که پدرهامان گفت:
درد بی درمان است ...
:: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ::
باز هم میگویم ... که در این غربت تلخ نو شدن بد دردیست ...
و من از تنهایی می ترسم ...
... 
همرهی شاید و بانگی باید تا به فردا برسیم ...
دیدگاه ها (۱۷)

نمی دانم تو می دانی دل من در هوای دیدنت بی تاب می گردد؟ سراپ...

دلتنگ که میشویگوش ها منتظر شنیدن صدا هستندو چشم ها بی قرار د...

من خیلی وقته از کسی ناراحت نمیشم ...تمام سختیش یه خنده ی زور...

ســـهـــم مـــن از تــو ...عشـــــق نیســت ...ذوق نیســت ......

چه کنم با دل خود ؛ با تو بمانم یا نه..؟با صدای غزلم از تو بخ...

با همه ی بی سر و سامانی امباز به دنبالِ #پریشانی امطاقتِ #فر...

آدم هایِ امروز ، دفتر خاطرات ندارند !درد دل ها ، مجازی شده ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط