نمی دانم تو می دانی دل من در هوای دیدنت بی تاب می گردد

نمی دانم تو می دانی دل من در هوای دیدنت بی تاب می گردد؟
 
سراپای وجودم در فراغت آب می گردد؟
 
هنوز آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد ...
 
نگاه آشنایت در نگاهم سخت می خندد ...
 
و می گوید دل دیوانه ام هر دم هوای دیدنت دارد ...
دیدگاه ها (۵)

دلتنگ که میشویگوش ها منتظر شنیدن صدا هستندو چشم ها بی قرار د...

می ترسم از اینکه روزییک جایی من و توخیلی دور از همشب و روز د...

دوستی با من گفت:شعرهایت زیباست ... قصه ی غصه ی ماست ...تو سخ...

من خیلی وقته از کسی ناراحت نمیشم ...تمام سختیش یه خنده ی زور...

ای دل غمگین به هجر یار عادت می کنیبیخود از غم دم مزن با هر ک...

عشق ( درد بی پایان)

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط