سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۶ }
||پارت سوم ||
نام سناریوی:
{ لعنتی چرا انقدر ... ناز }
میدوریا:( هنوز از شدت شک ردی زمین بود ! کم کم پاشد نشست )
باکوگو رفت سمت میدوریا و یقیه اون بدبخت رو گرفت و اوردش جلوی صورتش 🥲🎀
(صفحه بزن عکسش رو گذاشتم)

نکته : دستای کاچان اونجا نیست و دهن میدوریا هم اون طوری نیست
باکوگو ( با اصبانیت و اکراه):
تو چه غلطی میکردی اینجاااااااااا
میدوریا (😅 تعجب و شک ):
اااااا خب بعد تو نوبت منه توی این منطقه شیفت وایسم همین به خدا راست میکم کاچان !
باکوگو(هنوز عصبانی ولی کم تر و قیافش نرم تر شد):
اییییییییی نفلههههههه یییییی ......
(باکوگو پاش لیز خورد و میدوریا و باکوگو افتادن سر هم و لباشون خورد به هم طبق تصاویر ۳ )

شما حالا خودتون باکوگو رو هم متعجب تصور کنید
باکوگو : (😳)
میدوریا : (😳)
نویسنده :
خب فعلا ایده ای برای ادامه ندارم خدافظ 🏃🏻♀️
||پارت سوم ||
نام سناریوی:
{ لعنتی چرا انقدر ... ناز }
میدوریا:( هنوز از شدت شک ردی زمین بود ! کم کم پاشد نشست )
باکوگو رفت سمت میدوریا و یقیه اون بدبخت رو گرفت و اوردش جلوی صورتش 🥲🎀
(صفحه بزن عکسش رو گذاشتم)

نکته : دستای کاچان اونجا نیست و دهن میدوریا هم اون طوری نیست
باکوگو ( با اصبانیت و اکراه):
تو چه غلطی میکردی اینجاااااااااا
میدوریا (😅 تعجب و شک ):
اااااا خب بعد تو نوبت منه توی این منطقه شیفت وایسم همین به خدا راست میکم کاچان !
باکوگو(هنوز عصبانی ولی کم تر و قیافش نرم تر شد):
اییییییییی نفلههههههه یییییی ......
(باکوگو پاش لیز خورد و میدوریا و باکوگو افتادن سر هم و لباشون خورد به هم طبق تصاویر ۳ )

شما حالا خودتون باکوگو رو هم متعجب تصور کنید
باکوگو : (😳)
میدوریا : (😳)
نویسنده :
خب فعلا ایده ای برای ادامه ندارم خدافظ 🏃🏻♀️
- ۳.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط